بعد از ۵۸ روز تونستم بیام تا بنویسم.
روز ۱۴ اردیبهشت خالم بچه دار شد و روز ۲۵ خرداد زن دایی ام دو روزی من و امیرحسین رفتیم خانه
دایی ام تا پیش پسر دایی ام باشیم روز دوم قرار بود زن دایی ام را مرخص کنند اما پسر دایی تازه تولد یافته
را بستری کرده بودند برای همین زن دایی ام خانه نیامد و رفت پیش نوزادش من و امیرحسین به همراه پسر
دایی ام آمدیم خانه تا دایی و زن دایی دلواپس پسر بزرگشان نباشند البته پسر دایی ام زیاد خانه ما نماند و
رفت خانه خاله ام .
برنامه ریزی برای درس خواندن کنکور هم جواب بهم نداد و با کلی بی سوادی و حاضر نبودن رفتم برای
امتحان صبح ساعت ۵ بیدار شدم و رفتم و جزو اولین نفرها بودم که وارد سالن شدم به نظرم خیلی سخت
بود و بیشتر جوابهایی هم که دادم با شک بود حالا تا جواب بیاد منتظرم ولی فکر کنم بهتر برم دوباره درس
خوندن رو شروع کنم تا برای سال بعد حاضر باشم اما اول باید برم کتاب بخرم چون کتابهایی که خوندم برای
سه الی چهار سال پیش بود و خیلی تغییر کرده بود .
یک روز بعد از کنکور هم نوبت داندانپزشکی داشتم و از ساعت ۱۰:۲۰ تا ۱۱:۵۰ زیر دست داندانپزشک
بودم تا عصب را بکشد و بقیه کارش هم ماند برای بعد از ظهر که یکساعتی طول کشید صبح درد داشت و
خیلی هم بی حسی زد مخصوصا زمانی که داشت پر کرده شده سابق را می تراشید و از بس برام بی حسی
زده بود تا دو ساعت بعد از کارش لبم بی حس بود و برای بعد از ظهر فقط یک بار بی حسی زد شب توی
خواب همش حس می کردم دندانم درد می کند و از ترس بود یا واقعا دندانم درد می کرد که از خواب بیدار
می شدم تا دو روزی دندانم و قسمتهای باز شده لثه ام درد می کرد و الان خدا را شکر درد ندارم و کار
دندانپزشک هم خوب بود.
چون من خیلی داشتن مدرک را دوست دارم حالا از هر مدلی دارم مثل بچه تجدیدی ها میرم کلاس کلاس
کامپیوتر البته بهتر بگم icdl درجه یک که به نظرم خیلی راحت تر از کلاس حسابداری ای هستش که میرم
حسابداری هم بعنوان رایانه کار حسابداری سر کلاس میرم سر کلاس خوب متوجه میشم ولی وقتی میام
خونه تا بخونم و حاضر کنم خیلی وقت میگیره دیروز قرار نبود بروم سرکلاس اما رفتم و با اخم مربی
مواجه شدم و منم با تمام توانم متوجه اش کردم که قرار نبوده بیام و یکمرتبه ای شده و طبق معمول گفت
هرکسی نمی خونه جلسه بعد نیاد سرکلاس منم چون نمیتونم بخونم روز دوشنبه نمیرم سرکلاس.
امشب عروسی پسر عموی همسرمه یعنی همون کسی که من بجایش می آیم سرکار و جانشینش هستم و از
دیروز یا قرار بود برم کلاس حسابداری یا بیام بجای پسر عموی همسرم و اصلا وقتی برای رفتن به
آرایشگاه غیر روز جمعه نداشتم صبح جمعه خواهر شوهرم تماس گرفت و گفت زن دایی و بچه ها ( زن
دایی شوهرم ) بعد از ظهر می خوان بیان خونه شما تا فیلم عروسی رو ببینند منم گفتم باید حتما برم
آرایشگاه ومن نیستم خواهر شوهرم هم گفت که برو چون واجب هستش منم ساعت 5 رفتم آرایشگاه و
همسرم هم بعد از من رفت بیرون که با زن دایی و بچه ها مواجه می شود و وقتی متوجه می شوند من
نیستم و رفتم آرایشگاه چون آرایشگرم فامیله آنها هم آمدند آنجا و من تازه نشسته بودم و سرم را رنگ
گذاشته بودند که همگی رفتند دنبال نشستن از ساعت 6:10 تا 7 بعد هم داشتند می رفتند که دیدند هنوز کار
من تمام نشده منم وقتی کارم تمام شد ساعت 8:30 رسیدم خانه وقتی در را باز کردم دیدم خونه مثل شهر
بازی شلوغه وقتی رفتم تو دیدم مادر شوهرم و زن دایی همسرم - بچه هایشان و مادر بزرگ همسرم خانه
هستند سلام کردم دیدم یکی جواب می ده دو نفر جواب نمی دن رفتم توی اتاق دیدم از کمدهای امیرحسین که
دو لنگه بوده لنگه بزرگش افتاده و زن دایی شوهرم داره جابه جا می کنه من گفتم چی شده دیدم با عصبانیت
جواب میدن بچه ها رفتن اسباب بازی بردارن کمد افتاده اول از امیر حسین هم ناراحت شدم اما هیچی بهش
نگفتم و گفتم عیبی نداره زن دایی شوهرم با عجله شیشه ها را جمع می کرد بعد از مدتی به امیرحسین گفتم
مامان چیزیت نشده مادر شوهرم گفت نه پسرم پیش من بوده با این حرف متوجه شدم که نوه دایی همسرم
رفته بالا و تنها بوده کمد هم کمی لق می زد برگشته فاطمه مادرپسر شیطان میگه خدارو شکر چیزیش نشده
منم با طعنه گفتم مطمئنی که علیرضا چیزیش نشده میگه آره منم گفتم من تعجبم که علیرضا چه جوری سالم
مونده و تونسته خودشو عقب بکشه اما اعصابم خیلی خرد شده بود که اصلا متوجه نیستن که وقتی صاحب
خانه نیست نباید رفت مهمانی ( شوهرم خانه بوده ولی بعلت کاری قبل از آمدن من رفته بود بیرون و آنها هم
انگار نه انگار ) و به خاطر من و شوهرم نیامده بودند بلکه به خاطر خانه آمده بودند دارم سعی میکنم این
کارشون رو با بی محلی حالیشان کنم و با اخم به پسرش شاید متوجه بشه خانوادتن که بلد نیستن بچه تربیت
کنن. در کل اونشب خیلی ناراحت بودم از دست مادر شوهرم هم ناراحت بودم که با آنها رفته بود اما خبر
داشت که من هستم یا نه نمی دانم ولی اگه خبر داشته فکر کنم کار خیلی اشتباهی بوده چون با آمدنش به کار
اشتباه آنها مهر تأیید زد . زن دایی و بچه ها هم به خاطر این کار خدا را شکر شام نماندند.
یک سوتی از مراسم حنابندان دیشب قبل از مراسم شوهرم رفت و ریشش را زد منم وقت نکردم که دستی به
صورت بی ریشش بکشم بعد از حنا بندان شوهرم که رقصیده بود عرق کرد منم متوجه نبودم که دورمان
کسی هست امیرحسین هم بغل شوهرم بود می خواستم امیرحسین را ناز کنم و دست به صورت شوهرم
بکشم تا متوجه عرقی که کرده بود بشود اما بجای اینکه امیرحسین را ناز کنم و یا یک دست معمولی روی
صورت شوهرم بکشم صورت همسرم را نیشگون گرفتم که یک مرتبه متوجه حرکتم شدم و خودم را جمع
کردم و امیرحسین را ناز کردم و زود آمدم بیرون فکر کنید این حرکت در مقابل دیدگان کسانی بود که حتی
هیچ وقت احساسات من و همسرم را نمی دانند چه رسد به این حرکت در کل خیلی از کار دیشب که بیشترش
غیر ارادی بود خجالت کشیدم .
نمی دونم چند نفر از کسانی که به وبلاگ من سر می زنن کارمند
هستند و یا بهتر بگم برای عید عیدی دریافت می کنند اما من
به مدت یکسال و نیم که سرکار بودم اسفند ۸۵ با هزار بار
سر زدن و پرسیدن و گله نفری ۲۰۰ عیدی دادند و بعد از عید
و سال ۸۶ هم دیگه هیچ نوع قراردی سازمان دولتی با شرکتی
که ما برایش کار می کردیم نبست و مابیکار البته من بجای
یکی از آشناها بعضی روزها سرکار می رفتم تا اینکه روز ۱۱
فروردین همسرم به من گفت آقای ش... تلفن کرده و گفت می
خوان به کسانی که برای شرکت کار می کردند عیدی بدهند و به
خانمت بگو بره اداره ... و عیدی رو تحویل بگیره منم با دو
تا زن داداشام و داداشام رفتم به اداره سر زدم هرکسی از
ما چیزی می گفت زن داداش بزرگم میگفت یعنی میشه ۵۰۰ تومن
عیدی بدن واقعا خیلی خوب می شد اما ۱۹۰ عیدی دادند از طرف
دیگه پولی بود که هیچ فکری در موردش نکرده بودیم و
انتظاری نداشتم و وقتی که داشتم چک می گرفتم گفتم چی شده
چرا اداره ولخرج شده عیدی رو یکسال دیر داره میده و مسئولش
گفت از بس شماها شکایت کردین و گفتین حق ما رو ندادن حالا
که بودجه رسیده دارن بهتون عیدی میدن و زن داداش هایم که
از حاتم طایی بودن من خبر داشتن نذاشتن پای من به خانه برسد و
اولین طلا فروشی بعد از بانک ۱۹۳ برایم خرج تراشیدند و یک
تکه کوچک طلا خریدند هرچند که پولش کم بود و نشد اونچیزی
که بهش فکر کرده بودیم برسیم ولی از هیچی بهتر بود .
پ.ن. نمی دونم چرا روابط اجتماعی و عمومی ام بسیار ضعیف شده
یعنی اگه به مدت یکساعت با کسی باشم دیگه نمی تونم با طرف
مقابل ارتباط برقرار کنم اگه بخوام حرفی بزنم می ترسم غیبت
و مهمتر از همه دروغ باشه و دیگران رنجیده شوند و از طرف
دیگه واقعا نمی دونم چه کار کنم حتی با مادرم هم مشکل دار
دارم میشوم و نمی تونم باهاش حرف بزنم کمبود حرف آوردم کمکم
کنید و بگفت جلال آل احمد که نشخوار آدمی زاد حرف است ولی
من نمی دونم چه جوری می تونم مثل خیلی ها دیگه ساعتها و
بدون استراحت فک و زبان نشخوار کنم کمکم کنید و یک راه
حلی به من بگید .
بازم امسال کنکور دارم خیلی دوست دارم تاریخ بخونم حالا اگه شانس بیارم و قبول بشم و موقع انتخاب رشته پیام نور این رشته رو ارائه بده خوبه پارسال که تاریخ نگرفت تازه هیچی هم درس نخودم هیچی فکر کنم امسال که اصلا قبول نشم و بخوره توی ذوقم بازم توکل برخدا شاید خیری باشه .
برای کاردانی به کارشناسی هم ثبت نام کردم اما هیچی یادم نیست اگه هم یادم بود برام فایده ای نداست چون رشته باستان شناسی رو زدم هرچه باداباد .
به نام خدا سلام
سال جدید مبارک باشه و به همه خوش بگذره واقعا باورم نمی شه که یک
سال دیگه هم گذشته اسفند 86 دوست داشتم چند روز آخر بیکار باشم و
راحت اما بدتر از سالهای قبل شد دو روز تمام کارگر داشتم و کابینت می
زدند از روز 11 اسفند هم خونه تکونی رو شروع کردم تا 20 که واقعا
خسته کننده بود و روز 19 مادر وخواهرم و خواهرشوهرم هم کمکم
اومدن و به خاطر اینکه زمان تولد امیرحسین نتوانسته بودیم امیر را
ختنه کنیم روز 20 اسفند نوبت گرفته بودیم برایش و از 20 به بعد هم
فامیلها به امیر حسین سر می زدند و به خاطر بعضی کارهایم طبق
معمول ماند برای دو روز آخر که خدایی از صبح ساعت 5:30 تا شب
بیداربودم اما نتونستم اونجوری که می خواستم به کارهام برسم و طبق
معمول تا سر تحویل سال در حال دویدن بودم و بعد از تحویل سال متوجه
شدم خیلی از کارهام رو انجام ندادم بگذریم .هنوز هم باورم نمی شود
هنوز سال جدید نیامده در حال دویدن خوب تازه نفسه و جوان خدا کنه
امسال هم به خیری وخوشی بگذره اما من هنوز بعد از گذشت 1۱ روز
فرصت نوشتن خاطرات روزانه ام را نکردم و روز۱۲ هم قرار است
چند تحقیق رو که قبول کردم تحویل بدم اما هنوز تمام نشده تا خدا چه
بخواهد .
در آخر با چندین روز تاخیر سال جدید بر همه مبارک سال پر برکت و
شادی داشته باشید.
واقعا نمی دونم الان چی بنویسم از کارهایی که برای عید دارم یا از خریدهای عید یا از دلواپسی هام الان
کمی ناراحتم و شاید کمی بیشتر از کمی نمی دونم چرا اینقدر پول تلفن زیاد میاد دفعه قبل یعنی قبض ماههای
مهر و آبان که اومد نزدیک ۱۸ پول باید می دادیم ( ۲ تا خط تلفن ) خواستم مراعات کنم و به نظر خودم هم
مراعات کردم و تا جایی که ممکن بود کم حرف زدم ولی وقتی قبض ماههای آذر و دی اومد شاخ درآوردم
تلفن خونه ( ۱۳۵۰۰ ) و مغازه ( ۱۵۰۰۰ ) هزار تومن واقعا شاخ در آوردم خونه مامانم اینا که بدتر ۶۰
به بالا ماههای آذر و دی۸۴ هزار تومن و چند روز پیش هم تلفنی اعلام کردند چون پول تلفنتون زیاد شده
بیاید تصفیه کنید تا به قطع نکشه حالا توی ماه بهمن فقط ۸۰ شده تا جایی هم که می تونم به دادشم میگم
تقصیر تو هستش که همش با اینترنت کار می کنی یک کم مراعات کن برای همینم و به دلیل اینکه برادرم
داره کارهای کامپیوتری می کنه و هنوز هیچ درآمدی هم نداره کمی باهاش جرو بحث می کنم و به خاطر
همین هم با من کمی سر سنگین شده نمی دونم چه کارش کنم .
کارهای عید هم انجام ندادم بیشتر وقت نمی کنم بعضی روزها که جای یکی از فامیلها میام سرکار معمولا
سه روز آخر هفته از شانس من بعضی روزها به خاطر کارهای دیگه هم تعطیل می کنه و من به جاش میام
سرکار یعنی بیشتر از مواقعی که قرار بود بیام منم دیروز با خودم برنامه ریختم که امروز برم کمی خرید کنم
و خیلی خرید دارم ولی از دیروز حال این فامیلمون بد شده و رفته بیمارستان و منم به جای کارهای خونه
اومدم سرکار و دارم وبلاگ نویسی می کنم فقط خدا ازم راضی باشه .
دیشب ساعت ۸ شروع کردم به تمیز کردن کشوهای دکور و تمام حال پر شده بود که یک مهمان از راه
رسید از اصفهان اومده بود حرصم گرفت که چرا تلفن نکرده فقط این وسط شوهرم برای نیم ساعت به من
وقت داد تا تونستم با کمک مامان و خواهرم حال رو مرتب کنم .
بعد از فوت مریم خانم (پست قبلی ) مادر شوهرم که آدم خیلی حساسی نسبت به خودش است وهر کسی که
بگه من سرم درد می کنه اونم همین حس رو پیدا می کنه و شروع به فکر می کنه دقیقا می گفت نمی دونم
چرا پشت سرم درد می کنه یا گوشم تیر می کشه ( مثل مریم خانم خدا بیامرز که همیشه پشت سرش درد می
کرد ) تا اینکه روز جمعه ۲۶ بهمن حالش خیلی بد شد و بردیمش بیمارستان و مشخص شد که فشارش است
تا روز شنبه که در بعضی مواقع می گفت سرم درد می کند و بعضی مواقع می گفت بهترم و روز شنبه رفتیم
پیش متخصص مغز واعصاب و با کلی هزینه نوار گوش و مغز و چشم گفت فقط فکر می کند و سالم سالم
است و با اینکه شوهرم همه این حرفهایی را که متخصص به شوهرم گفته بود را تکرار کرد اما وقتی به
گفته خودش پریشب دایی شوهرم با مادر شوهرم صحبت می کند مادر شوهرم هم گفته حتما توی سرم غده
دارم که پسرم به من نگفته خیلی حرصم گرفت و دیروز که رفتیم خونشون با اینکه انگار سرش درد می کرد
و نشسته بود منم جارو نکردم و به کار خودم رسیدم . چون فکر بیخودی میکنه .
به نام خدا سلام
دیدار به قیامت
نمی دونم تا حالا آیا معنی این جمله رو درک کردید یا نه اما من این جمله رو دیروز با تمام وجودم درک کردم و ماجرای این جمله که باعث شد من درک کنم ؛
پریشب یکی از فامیلهایمان( مریم خانم ) در سن 45 سالگی فوت کرد این زن واقعا مهربان بود و بسیار هم با سلیقه البته سلیقه را از مادرش یاد گرفته بود و همه چهار تا خواهر باسلیقه بودند این بنده خدا چند سال بعد از ازدواجش بچه دار نشده بود و نذر کرد که اگر خدا فرزندی به وی عطا کند موقع ازدواج بچه اش ، وی را به سید بدهد و چون بچه های خواهر کوچکترش( رقیه ) سید بودند بعد از تولد اولین فرزندش که دختر( زهرا ) بود به نام خواهر زاده اش ناف بری کرد . تا قبل از ازدواج دختر خاله ، پسر خاله هر موقع خواهرها ( چهارتا خواهر ) می خواستند کاری کنند باهم بودند با مدیریت مادرشان اما از شانس بعد از ازدواج آنها به مرور کدورتها پیش آمد و خواهر ها مانده بودند که چه کنند تا اینکه زمان ازدواج دومین دختر مریم رسید موقع عقد خواهر ( فاطمه ) دختر بزرگه ( که عروس رقیه بود و نامش زهرا ) دو ماهه باردار بود خود پسرخاله( امیر ) زنش را برای عقد به خانه پدر زنش آورد ولی در مراسم شرکت نکرد آنطوری که خدا بیامرز مریم خانم برایمان تعریف می کرد می گفت همان که بعد از عقد و ناهاری که خانه پدر شوهر فاطمه خوردیم رسیدیم خانه خواهر زاده ام امیرتماس گرفت و گفت شما که عقد داشتید چرا مادر من را که مادر شوهر دخترت می شود را دعوت نکردی و مریم خدا بیامرز چقدر گفته که ما مجلس نداشتیم و محضر عقد کردیم و همین جرقه ای شد در انبار باروت و امیردیگر برای بردن زنش نرفت و هر چه هم خانواده ها تلاش کردند که زندگی این زهرا و امیر بهم نخورد فایده نداشت و کمتر از یکسال که از زندگی اینها نگذشته بود که زندگیشان از هم پاشید و بعد از آن هرکدام از خواهر ها به دفاع از خود برآمدند و دیگر ارتباطی با هم برقرار نکردند حتی در مراسم عروسی هم شرکت نکردند و قهر بودند تا اینکه موقع زایمان زهرا شد اما بازم خبری از خانواده امیر و رقیه نبود و این وسط باز هم مشکل ، بگفت معروف هرچی سنگه مال پای لنگه زهرا به خاطر بد قرار گرفتنه بچه باید سزارین شود و باید همسرش امضاء کند ولی امیر معلوم نبود کجا هست هرچه تلاش کردند تا پدر زهرا ( همسرمریم ) امضا کند راضی نشدند و گفتند حالا که همسر نیست ولی ایشان یعنی پدر امیر باید امضا کند که به سختی وی را راضی کردند که باید حتما به بیمارستان بیاید و بعد از امضا منتظر نوه خود نماند و زود رفت بعد از زایمان یکبار به قصد آشتی خانواده امیربه خانه پدر زهرا رفتند اما دیگر رفت و آمد قطع شد خانواده امیر بعد از مدتی کوچ کردند و رفتند مشهد .
از طرف دیگر مریم خانم چند سالی سردرد داشت و همیشه ناله داشت از سردرد و پیش دکترهایی هم که رفته بود اعلام کردند که وی میگرن دارد تا اینکه چند ماه گذشته بعلت درد زیاد ، به یک متخصص مغز و اعصاب مراجعه کرد و بعد از انجام معاینات و آزمایشات مشخص شد که وی تومور مغزی بد خیم دارد که در حال رشد است و بعد از اینکه دکتر اسکن وی را مشاهده کرد گفته بود که اگر همین فردا عملش کنیم بهتر از پس فردا است و بیماری در حال رشد است اما از شانس این خانواده پدر شوهرمریم سکته کرد و چند روز بعد مادر شوهرش هم فوت کرد عمل به عقب افتاد و قرار عمل وی بعد از عاشورا شد و خدابیامرز همیشه میگفت من عمل کنم زنده نمی مونم و روز جمعه عملش به مدت 8 ساعت طول کشید و به گفته خواهر زاده و خانواده خودش دکتر گفته بود دیر آوردیدش و غده بد خیمی هم بود و حتی ریشه زده بود و به مغز هم آسیب رسانده بود ولی با این حال کمی به هوش آمد ولی به علت درد زیاد وی را بی هوش کردند تا چند روز را کمتر درد بکشد و بعد خودش به هوش بیاید که خداوند از تمام رنجهای دنیایی نجاتش داد .
این وسط دلم برای بچه هایش می سوزد سه دختر و یک پسر دارد . زهرا و فاطمه بیمارستان بودند اما اکرم دختر سومش به علت مدرسه رفتن خانه بود وقتی خواهرها همدیگر را دیدند به خواهر کوچک گفتند زود بود که سیاه بپوشی .
اما بعد از دفن مریم ، رقیه خواهر کوچکتر رسید ولی چه فایده واقعا دیدار این دو خواهر به قیامت شد و از دیشب تا حالا با خودم میگم اما عجب دلی سوزوند از رقیه خواهرهایی که همیشه با هم بودند شده بودند دشمن هم و حالا تا رقیه زنده هستش حسرت دیدن مریم را در دل دارد .
خدا تمام مردگان را رحمت کند.
پ.ن. مادر مریم خانم زنده هست خدا بهش صبر بده .
امیرحسین واقعا شیرین زبونی می کنه و بعضی مواقع هم خیلی با دلیل حرفی رو
می زنه داداشم که ماشین داشت ماشینش رو به پدر خانمش می فروشه و الان که
اومدن پیش ما یک روز امیرحسین به شوهرم میگه چرا دایی علی با ماشین خودش
نیومده ؟ شوهرم : ماشینش رو فروخته به بابای زن دایی مریم . امیرحسین: همونی
که پلنگ صورتی داره ؟( زمانی که رفته بودیم اصفهان پدرزن برادرم کارتون پلنگ
صورتی رو برای امیرحسین میذاشت تا نگاه کنه . ) شوهرم : آره همونی که برات
شکلات و ... می خرید. امیرحسین :خوب پس چرا زن دایی سوار ماشین نشد؟ ( هر
چیزی که پدر و مادر دارند بچه ها هم می تونن استفاده کنن .) شوهرم : خوب دایی
علی خودش ماشین می خره بعد زن دایی سوار میشه .امیرحسین : دایی علی نباید
ماشین بخره . شوهرم : چرا؟ امیرحسین : چون ماشینشو می فروشه .
من دیگه
برای دایی علی شکلات نمی خرم چون ماشینشو فروخته.
روز عاشورا کمی رفتیم بیرون و چند جا سر زدم البته مربوط به مراسمهایمان بود برای
نماز رسیدم خانه امیرحسین ازم پرسید مامانی ؟ منم : بله امیرحسین : امام
حسین رو با چی شهید کردند ؟ من : با سنگ ( که بر سر امام می زدند ) با خنجر و
چاقو با شمشیر. امیرحسین : نه با نارنجک شهید کردند.
( به خاطر دیدن
فیلهایی که می بینه فکر کرده که همه با این وسایل کشته می شوند.
و در غروب عاشورا زمانی که دسته ها داشتند به حسینیه می رسیدند امیرحسین با
برادرم بوده و داشته نگاه می کرده که برادرم شوهرم توی دسته سینه زنی بوده و با
هر دو تا دست که به سینه می زدند و برای امیر حسین تازگی داشته توی اون
لحظه ای که همه در حال اندوه بودند رو به برادرم می کنه و می گه احمد چرا
مسخره بازی در میاره (امیرحسین دو تا از برادر شوهرهای کوچیکم رو به اسم صدا
می زند به جای عمو ).
به نام خدا سلام
فرا رسیدن ماه محرم را تسلیت می گم .
این شبها و روزها همه مردم به نوعی در حال نذری دادن هستند خدا از همه قبول کنه و همه هم با اخلاص باشه نه برای خود نمایی.
روز 4 محرم پدربزرگم پدر مامانم ناهار می دهد که امسال تا امیرحسین را حاضر کنم یا بهتر بگم تا اجازه بدهد حاضرش کنم دیر شد و هیچ کمکی هم نکردم ، موقعی که می خواستیم بیام خونه امیرحسین نمی آمد و داشت بازی می کرد هرچی گفتم امیرحسین بیا بریم نیامد تا اینکه منم حرصم گرفت و گفتم ما که رفتیم که یاد یک بیت شعری که برادرم می خواند افتادم که بعضی مواقع می خواند ما که رفتیم نگران ............ ک. و . ن . لق دگران و منم اصلا متوجه نبودم که اتاق پره (دایی هایم ، زن دایی هایم ، پدر بزرگم ، دختر خاله ) و از دهنم پرید و گفتم ما که رفتیم نگران یک مرتبه مادرم وخواهرم که از ادامه جمله مطلع بودند با حالت تعجب نگاهم کردن و من که بقیه این بیت را یادم رفته بود با تمام سادگی گفتم راستی بقیه اش چیه که یک مرتبه یادم آمد و خجالت کشیدم زن دایی ام خندش گرفت و خواهرم بقیه اش را گفت دایی کوچیکه ام هم معلوم بود که از این بیت خبر دارد و می خندید در کل اون روز من با این سوتی برگشتم خانه.
سال 81 سال اولی بود که محرم با عید یکی شده بود هر کجا می رفتیم می گفتند بر یزید لعنت منم چون با این اصلاحات برای اولین بار برخورد می کردم در جواب افراد می گفتم همچنین و منظورم این بود که شما که لعنت می فرستید منم لعنت می فرستم تا اینکه یک بار شوهرم گفت چرا می گی همچنین و منم علت رو گفتم که شوهرم هم جواب داد ولی این حرف تو یعنی لعنت بر شخص مقابل و باید در جواب بگی پیش باد و کم مباد
و منم از آن موقع می گم بیش باد و کم مباد یعنی بیشتر بشه اما کم نشه و دیگران می گن از قبلتر ها این لعنت بر او ببارد و کم هم نشه و این وسط بخاطر نزدیکی تلفظ ب و پ کسی ایرادی بر من نمی گیرد حالا به نظر شما کدومش بهتره بیش یا پیش.
به نام خدا سلام
گزارشی کوتاه از این چند روز : روز سه شنبه 4 دی یک مشتری تایپ آمد و قرار شد
چهارشنبه تحویل دهم روز چهارشنبه از ساعت 8:30 شروع به تایپ کردم و ساعت
6 غروب به مشتری تحویل دادم و نیم ساعت نکشید که نمی دونم چرا سیستم قفل کرد
و وقتی که سیستم را ریست کردم دیگه روشن نشد و من ماندم و چه کنم چه کنم ؟ تا
اینکه با همکارم تلفنی صحبت کردم و قرارشد تا خودش رسیدگی کند ( محل کار
سابقم در بعضی مواقع که همکارم دانشگاه میروه من میروم ) روز پنجشنبه بدون
اینترنت سر کردم از شانس منم سیستم خودمون هم ویروسی شد و نمی توانستم از خانه
وصل شوم . تا اینکه از پنجشنبه یکی دیگه از سیستمهای محل کارم که خراب شده
بود و برای تعمیر برده بودند آوردند . از روز دوشنبه تا همین الان هم سفارش تایپ
داشتم وتا غروب باید تحویل میدادم که خدا را شکر تمام شد . ویندوزسیستم خونه رو
جدید نصب کردم اما هم خوشم نمی یاد و هم نتونستم مودم رو نصب کنم و فکر کنم
باید دوباره ویندوز نصب کنم .
پ.ن. دیروز خواهر شوهرم شام دعوتمان کرد نرفتیم دلیل شوهرم که به خواهر
شوهرم دادیم هوا سرده منم چون مدت 2 ماه تمام است که خواهر شوهرم خانه ما
نیامده و دلم نمی خواست برای دعوتیشان برویم البته عید غدیر مشهد بود بعد از
برگشتن رفتیم دیدنشان .
به نام خدا سلام
من با خودم عهد کردم که دیگه غیبت نکنم و از خداهم خواستم کمکم کند برای همین حدس می زنم که اون
روز خدا نخواست قضبیه جاریم را فاش کنم و امروز فقط خلاصه ای ازاتفاق رو می گم :
ماه رمضان که خانواده همسرم خانه مان دعوت بودند مادر شوهرم گفت جاریت مریضه و استراحت می کند
شاید نتواند بیاید اما آمدند و من فقط متوجه بی حالی اون بنده خدا شدم ( من به هیچ وجه متوجه تغییر رنگ
چهره در زمان بیماری نمی شوم حتی اگه اون بیمار خودم یا شوهرم یا امیر حسین باشیم ) موقع شام بردن
حرف شد و گفتم شاید خبری باشد گفت شاید . چند روز بعد وقتی دیدم جاریم باز در مورد بارداری خود
تقریبا تاکید دارد گفتم خوب برو آزمایش گفت نه باید صبر کنم تا موقع مریضیم ببینم مریض می شوم یا نه
چون ماما گفته ببین مریض می شی یا نه منم برای اینکه بیشتر مواظب باشد گفتم خوب یکی از این تستهای
بی بی چک بگیر معلوم میشه بازم گفت نه . تا روزی که قرار بود پ.ر.ی.و.د . بشه که بازم افطار خانه
مادر شوهرم بودیم ازجاریم پرسیدم مریض شدی گفت آره. اما نمی دونم چرا از بوی غذاها بدم میاد ( خواهر
شوهرم بعدا گفت خیلی ادا در میاورده ).
من دیگه جاریم را ندیدم تا بعد از برگشتن از مشهد وقتی برای دیدنمان آمدند برای چند دقیقه کوتاه توانستم
خصوصی ازش بپرسم بالاخره زن عمو شدم گفت می خواستی بشی اما نشد و سقط کردم گفتم چرا ؟گفت
برای آزمایش رفتم درمانگاه و برای گرفتن جواب خواهرم رفته و بعد آمد و گفته ماما کارت دارد وقتی رفتم
بهم گفته چکار کردی گفتم هیچی گفت حامله بودی اما سقط کردی .
فردای اون روز تازه متوجه حرف جاریم شدم که عجب آزمایشگاهی دارد این درمانگاه که با یک آزمایش
خون ساده هم نشان می دهد شخصی حامله بوده و هم نشان میدهد که سقط داشته از این حرف خیلی
حرصم گرفت.
چند روز بعد هم مصادف با روز تولد امیر حسین بود برای قد و وزن رفتم درمانگاه و برای اطمینان از فکر
خودم ماجرا را سر بسته به ماما گفتم بعد از کمی فکر گفت من توی چند ماه گذشته به هیچ خانمی نگفتم
بچه سقط کردی .
پ.ن.اینم از سرکار بودن من از طرف جاریم.
پ.ن. این ماجرا را برای خواهر شوهرم تعریف کردم تا توی جریان باشد که گفت راستش باید یک طوری
حالیش کنیم از این کارها زیاد می کنه .
پ.ن. بعد از این ماجرا یاد روزهایی افتادم که خبر بارداریم را مادر شوهرم شنید دفعه اول از مادرم شنید
البته هنوزآزمایش نرفته بودم و از حالتهایم متوجه شده بود و حدسهای خود را ابراز کرد ( ولی ماندگار
نشد) . و دفعه دوم بعداز دو سال و چند ماه که از ازدواجمان گذشته بود وقتی به خواهر شوهرم گفتم و اون
به مادر شوهرم گفت اولین چیزی گفت این بود دروغ نگین .
پ.ن. مثلا می خواستم غیبت نکنم.