X
تبلیغات
خاطرات
درد دلها

به نام خدا سلام

روز عقد بعد از ناهاررفتیم ظرفها را بشوریم که یکی از بشقابها توی دستم شکست و انگشتم را بدجوری برید ، و تا چند روز درد میکرد . بعد ازاینکه ظرفها را شستیم مادرشوهرم طلاهای عروسش را تحویل داد و آنها رفتند منم دلم خیلی پر بود ( از کجا دقیقا نمیدانم ) و دلم میخواست هرچه زودتر برویم خانه و عقده های دلم را برای شوهرم بگویم تا با دلداری دادنش کمی آرام شوم ( زهی خیال باطل ) . همان روز خواهر شوهرم خانه یکی از فامیلهایشان دعوتی داشت موقع رفتن مادر شوهرم بهش گفت پس شام بیاید اینجا گفت نه سخته و شاید همانجا ماندیم و... مادرشوهرم گفت پس براتون غذا میریزم ببرید خانه اگر شام خانه بودید بخورید اگه نه برای فردا بگذارید .

زمانی که می خواستیم برویم خانه مادرشوهرم گفت بروید خانه و برای شام برگردید من گفتم نه دست شما درد نکند گفت آخه از ظهر غذا زیاد مانده حیفه خراب میشه گفتم ممنونم اینجا و آنجا ندارد ولی برای ما غذا نکشید تا برای شام ببریم . وقتی آمدیم خانه شروع کردم به غر زدن که چرا بابات اینطوری گفت برگشت و به من گفت تازه من خودم میخواستم بهت بگم که بابا گفت من چیزی نگفتم . از هرچه ایراد گرفتم جوابمو داد دیگه طاقت نداشتم همیشه هم هرموقع دعوایمان میشد و دیگه نمی دانستم اگر امیرحسین گریه میکرد سرش داد میزدم اگه شیر میخواست باداد بهش میدادم خیلی اعصابم خرد بود . تا اینکه ضربه آخری وارد شد .

غروب همان روز پسر دایی شوهرم و خانمش آمدند خانه و صحبت از عقد و... پیش آمد تا اینکه پسر دایی شوهرم گفت فردا میرن مشهد دیگه داغ کردم فقط منتظر بودم آنها بروند وقتی رفتند به شوهرم گفتم اا پس شازده برادرتون میخواهند بروند مشهد چه جوریه همه خبر دارند غیر از من میترسیدن باهاشون برم ( واقعا همه میدانستند غیر از من علت این کار و بی خبر نگه داشتن من چیه نمی دونم ) شوهرم گفت من خبر نداشتم البته داشت به من چیزی نگفته بود از خواهر شوهرم دلم پر بود که به من چیزی نگفته بود و بعد از پدرشوهر گرامی که مشهد رو زهر تنم کرده بود و حالا هم دخترش و هم پسرش دوران عقد خودشان تا مشهد رفته بود و میخواستند بروند تا اینکه با تمام حرصی که داشتم به شوهرم گفتم راستی عمو هم میره مشهد مگه نه با تعجب گفت نه برای چی منم گفتم خوب باید بره تا مواظب پسر و عروسش باشد که یک وقتی خرج بیخودی نکنند و راحت نتونن بگردن شوهرم به من اخمی کرد و رفت بیرون . شب موقع خوابیدن به خاطر حرصی که داشتم رختخوابم را جدا پهن کردم و خوابیدم .

+ نوشته شده در  شنبه 27 آبان1385ساعت 15:20  توسط مامان خونه   | 

به نام خدا بازم سلام

زرین عزیز من به شوهرم گفتم من زنده باشم و ببینم بری و یک زن دیگه ای بگیری مثل خواهرت  چون به نظر من خواهرش خیلی ولخرجه و تجملاتی .

آره بخدا منم توی همین موندم خواهر شوهرم تا قبل از ازدواجش همیشه با من خوب بودو حرفهاشم به من میزد اما همین که خانواده شوهرش ازش خواستگاری کردند 180 درجه  رفتارش با من عوض شد بخدا دلم منم می خواد بدونم از من چه اشتباهی سر زده که ایشان با من اینطوری رفتار میکنند درصورتی که با توجه به یکی از پستهای قبلیم خواهر شوهر بنده من را بیشتر در نظر دیگران خرد کرده اند تا من ایشان را اگه قرار بر این باشد که فرد خرد شده مورد بی مهری قرار بگیرند ایشان هستند نه من .

از طرف دیگر خودمم میدونم بی تقصیر نیستم  اما نمی دونم چکار کنم همیشه سعی کردم اگه خبری دارم بهش بگم اما الان دیگه این کار رو هم نمیکنم در هرصورت هم از شما زرین عزیز وهم از تمام کسانی که به وبلاگم سر میزنید خواهشمندم که به من یک کم درس بدهید تا بتونم یک طوری با شوهرم وخانواده شوهرم سر کنم یعنی یک کم سیاست بهم یاد بدهید هرچند که سیاست یاددادنی نیست ذاتیه ( البته اگه در مورد همه افراد سیاست را یادم بدهید ) از همه ممنونم .بهم بگید چه طوری رگ خواب کسی رو میشه پیدا کرد و میشه بدون ناراحتی از کارهاش سر در آورد و همه چیز رو به نفع خودم ببرم.

منتظر نظراتتون هستم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 آبان1385ساعت 14:29  توسط مامان خونه   | 

به نام خدا سلام

مادرم برای امیرحسین رختخواب سرویسی  که از جنس سبکی تهیه شده گرفته بود اما چون خانه ما نوساز بود ودیر گرم میشد میترسیدم امیرحسین یخ کند و سرما بخورد برای همین از مادرشوهرم تقاضا کردم یک دست رختخواب مخصوصی که دارد به امیر حسین بدهد مادر شوهرم همان شب عازم مشهد بود تا برای عیادت پدرش برود تا بگویم از خجالت آب شدم وقتی که گفتم اول میلی به اینکار نداشت و انگار میخواست برای 120 سالگی خود نگه دارد  و بعد گفت به شرطی که  و بقیه جملشو خورد و بعد از چند ثانیه مکث گفت خودت رختخوابهارو بچینی گفتم با شه من شوهرم با هم رختخوابها رو خراب کردیم و رختخوابی که برای امیرحسین میخواستیم گرفتیم بعد از شام موقع برگشت خیلی فکر کردم که مادر شوهرم چی میخواسته بگه وشرطش چی بود تا اینکه چیز خاصی به نظرم نرسید برای همین به شوهرهم گفتم اصلا بی خودی رختخواب گرفتیم میگیم که استفاده نمیکینم و نمی آوریم خانه شوهرم گفت خودت میدونی به من ربطی نداره آخه مادرشوهرم که میدانست من اززمانی که هنوز امیرحسین به دنیا نیامده بود رختخوابش راچندین بار مرتب کردم چرا باید شرطش رامرتب کردن رختخواب بگذارد . خیلی دلم می خواست بدانم علت چه بود . صبح روز بعد دیدیم یکی به در لگد میزند وقتی شوهرم رفت برادر شوهرم کوچکم توی دستش رختخواب بود و آورده بود خانه ما هم رختخواب را به مدت چند روز نگه داشتیم و بعد بردیم خانه مادر شوهرم گذاشتیم و بعد از آمدن خودش از مشهد رختخواب را جابجا کرد .

محرم شده بود  و دایی شوهرم امد قرار شد شب 11 محرم شام بیایند خانه دلم نمی خواست مادرشوهر و پدر شوهرم باشند ولی شوهرم اصرار داشت که آنها هم بیایند من رفتم بیرون و قرارشد اگر مادر شوهرم را ببینم برای شب بگویم که بیایند . از شانس بد من زن دایی شوهرم را ندیدم وبجای آن مادرشوهرم را دیدم و گفتم شام تشریف بیاورید و... . مادرشوهرم هم از خدا خواسته آمدند.

چند شب بعد از عاشورا خواهر شوهرم و شوهرش آمدند خانه ما دیدم با شوهرم میگن و میخندن و به من محل نمی ذارند تا اینکه خواهر شوهرم به شوهرم گفت زن داداش نمی دونه گفت نه با تعجب خواهر شوهرم گفت یعنی بهش نگفتی گفت نه بعد خواهر شوهرم گفت امیرحسین میخواد زن عمو بگیره وبعدش گفت آره دختر همسایه اومده خونه ما و به من گفته من داداشت رو میخوام وبیان خونه ما جوا ب بگیرید بعد از رفتنشون به شوهرم گفتم یعنی اینقدر بی ارزش شدم که حرفی به من نزدی آخه علتش چی بود اگه جزو خانوادتون هستم خوب به منم میگفتی اگه نیستم پس جرا بعضی مواقع خیلی انتظارات از من داری شوهرم هم جواب داد این موضوع به من ربطی نداره و چون از کارهای داداشم راضی نیسشتم این موضوع رو بهت نگفتم ولی اگه قضیه در مورد حمید بود موضوع رو بهت میگفتم . منم ناراحت شدم ودیگه باهاش حرفی نزدم .

برای عید یک کاروانی تشکیل شد و برای دیدن از مناطق جنگی عازم شدند مادر و پدرم و خواهرم و مادر شوهر و پدر شوهرم هم رفتند سال تحویل ساعت 4 به بعد بود با کمک شوهرم تا موقع سال تحویل داشتم به کارهایم میرسیدم بعد از سال تحویل رفتیم بیرون .

عید دیدنیهایمان را کردیم و تا روز 10 عید هم خانواده ها برگشتند ، شبی که آمدند ما رفتیم خانه مادرشوهرم و بعد رفتیم خانه مادرم .

همیشه  من و شوهرم به خاطر نداشتن درگیر بودیم هرموقع کاری پیش می آمد و من یا یادم میرفت و یا بد انجام میشد وقتی شوهرم ایراد میگرفت میگفتم حالا عیب نداره میگفت وظیفتو درست انجام ندادی منم میگفتم اگه انجام دادن وظیفه مد نظره خودت که به بیشتر وظائفت عمل نکردی و شروع میکردم به داد زدن که تو هیچ وقت به فکر من نیستی و هرچی کمبود داشتم میگفتم . روز 12 عید هم همین موضوع پیش آمد و طبق معمول ما با هم قهر کردیم روز 13 گفت بیا بریم با بابا اینا بیرون منم گفتم اصلا با بچه کوچیک هیجا نمی یام خودت برو شوهرم هم حرصش گرفت و گذاشت ورفت ساعت 2 آمد خانه که مامان و بابام منظرن بریم خونشون ناهار با کلی درگیری و بی میلی رفتیم خانه شان ناهار وقتی غذا راکشید دیدم فقط برای من وشوهرم غذا کشیده گفتم پس خودتون گفت ما صبحانه دیر خوردیم و میلی نداریم برای همین ناهار نمی خوریم شما بخورید خیلی حرصم گرفت با ما مثل کسی رفتار میکرد که ناهار نداشتیم . موقعی که ظرفها را میبردم توی آشپزخانه مادر شوهرم گفت بذار باشه من میشورم منم امیرحسین را بهانه قرار دادم و آمدم< نشستم و اینقدر به شوهرم بد نگاه کردم که بلند شد و آمدیم خانه.

پ.ن.1. غنچه جان ،زهرا خانم و زرین عزیر چون بعضی جاها رو نمی تونیم تنها بریم یعنی رومون نمیشه مثل همین خانه پدرشوهرم خواهر برای همین با یک بزرگتر میرفتیم بهتر بود .

پ.ن.2. زهرا خانم برای این دارم مینویسم که دیگران بخوننو نظر بدن که کار من اشتباهه یا یا دیگران میخوام بدونم توقعاتم زیاده . شوهرم بیشتر مواقع هم میگه توقعت خیلی زیاده منم بهش گفتم از خدا میخوام زنده باشم و وضعت خوب بشه و یک زن دیگه بگیری عین خواهرت ولخرج تا زجرکشیدنت رو ببینم وانوقت بدونی من پرتوقعم یا کم توقع .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 آبان1385ساعت 8:22  توسط مامان خونه   | 

به نام خدا

سلام صبح روز سه شنبه تون بخیر

روز 13 آذر قرار شد یکی از دوستان شوهرم با خانمش بیاید خانه ما توی خونه شیرینی نداشتیم نمی دانستم چکار کنم از طرف دیگر چون من یک نوع شیرینی قدیمی و خشک را در دوران بارداری هوس کرده بودم و شوهرم بعد از زایمان به فکر خرید آن افتاده بود برای مهمانهایی که دیدنم می آمدند مجبور بودم از همان شیرینی های مسخره استفاده کنم و چون واقعا خیلی زشت بود و خنده دار روز قبلش دایی ام میخواست بیاید خانه مان بهش گفتم اگر ممکن است شیرینی خوب رایم بگیرد و دایی ام زحمت خرید شیرینی را کشید .

روز 13 آذر جمعه بود صبح مادرم  تلفن کرد وگفت اگر امیر حسین بیدار است بیایم وببرمش خانه گفتم بیدار است مادر آمد تا دم در هم امیر حسین را برد یکمرتبه دلم برای پسرم تنگ شد و گفتم نه نبرش دلم براش تنگ میشه و امیر حسین را از بغل مادرم گرفتم و مادرم دست خالی رفت مادرم از این حرکت من که اول گفتم ببرش و بعد گفتم نه ناراحت شد و بعد از ظهر با برادرم و پسرخاله ام رفت تهران .

وقتی مادرم رفت دیدم بدتر از هرکسی هستم که نمی دانم چه جوری باید با یک بچه کوچک به کارهایم هم برسم و با خودم عهد بستم سعی کنم بدون کمک به کارهایم برسم ( بعد از گذشت دوسال تازه دارم یاد میگیرم تنهایی راحت ترم ) .

یک روز مادر شوهرم و خواهر شوهرم رفته بودند محل کار شوهرم و مادر شوهرم به شوهرم گفته بود که زنت نذاشته  امیر حسین را با خودم ببرم خانه و گفته که دلم تنگ میشه و... و شوهرم هم گفته بود با مادر خودش هم همین رفتار را کرده بود و اون بنده خدا هم ناراحت شده بود وقتی شوهرم به من این مطالب را گفت و بعدا منم با مادرم صحبت کردم و گفتم اینطوری شده گفت پس کار خدا بوده تا مادر شوهرت نگوید فقط با من این رفتار را میکند البته شوهرم ازم خواست تا از مادرش معذرت بخواهم منم گفتم نه مگه چی گفتم دروغ نگفتم که گفت از دلش دربیار گفتم به مادر خودمم همن رو گفتم و نیازی به از دل در اوردن نیست و از این به بعد باید هر موقع چیزی در مورد امیر حسین میگه یا گوش کنم یا بعدش از ش معذرت بخوام و هیچ وقت ازش به خاطر اینحرف  معذرت نخواستم .

دو ماه بعد از تولد پسرم شوهرعمه شوهرم فوت کرد روز اول برای تشیع جنازه نتوانستم بروم به خاطر سردی هوا روز بعد برای ختمش رفتیم خانه مادر شوهرم و امیرحسین را گذاشتم پیش مادر شوهرم و رفتم ختم برای ناهار دعوت داشتیم اما مادر شوهرم گفت من کمی مریضم و سختمه بروم میگم برایمان ناهار بیاورند خانه منم هیچی نگفتم و بعد از اینکه مجلس تمام شد برایمان ناهار اوردند .

دیماه شوهرم رفت به یک مسافرت کاری 3 روزه منم از این فرصت استفاده کردم و خانه تکانی کردم روز آمدن شوهرم مصادف شد با 40 شوهر عمه اش منم با خاله ام رفتم ختم و برای ناهار نماندم و آمدم خانه . بعد زا ظهر دختر عموی شوهرم آمد خانه مان مادر شوهرم و برادر شوهرم هم آمدند دختر عموی شوهرم دوماه باردار بود و داشت با مادر شوهرم از چگونگی بارداری و جنسیت فرزندان و مشخص شدن جنسیت بچه در دوران بارداری صحبت میکردند و تمام این نکات را دربرابر دیگان حیرت زده برادرشوهرم میگفتند منی که نه باردار بودم و نه کنارشان ( در حال حاضر کردن میوه و... ) رویم نمی شد به برادر شوهرم نگاه کنم . برای همین خیلی سرد با مادرشوهرم و دختر عموی شوهرم برخورد کردم تا اینکه مادرشوهرم از برخوردم متوجه شد و زود رفتند ولی بعد از رفتنشون با دختر عموی شوهرم گرم گرفتم تا از دلش در بیارم .

روز عید قربان یک مراسمی منزل عمه شوهرم بود تا برویم دیر شد و شوهرم ناراحت که چرا دیر شده و دیر حرکت کردیم . برای همین روز بریا عید غدیر سعی کردم که زود آماده شویم شب عید غدیر همه کارهایم را کردم حتی کهنه های پسرم را شستم تا برای فردا کاری نداشته باشیم به شوهرم گفتم من ساعت 8 حاضرم ببینم شما هم بیدار میشوید. صبح هم ساعت 7 بیدار شدیم ولی از شانسم موقع حاضر شدن پسرم دست گل به آب داد و یکربعی معطل شدیم و ساعت 8:15 به طرف منزل پدرشوهرم راه افتادیم همش شوهرم میگفت دیدی نتونستی به حرفت عمل کنی منم گفتم هر کاری کنم قبول اما دستشویی بچه رو که نمی تونم به دل خودم تنظیم کنم بالاخره با کلی منت گذاشتن ساعت 8:30 منزل پدرشوهرم بودیم هنوز سر سفره نشسته بودند منم تا آنجایی که می توانستم حرصشان دادم که ای بابا شما که هنوز سر سفره نشستین مگه کی بیدار شدین ما با داشتن بچه کوچیک همه کارمونو کردیم و تازه خونه شما هم اومدیم اما شما تازه صبحانه میخورید . بعد از صبحانه قرار شد برویم منزل پدرشوهر خواهر شوهرم که سید بودند قبل راه افتادن مادرشوهرم گفت امیر حسین را بدهید من بغل میکنم منم گفتم نه بابا ، باباش میگیره مگه مجبوریم خودمونو خسته کنیم تازه ما چادرمونو جمع کنیم خیلی کار کردیم .

 اول رفتیم آنجا بعد رفتیم منزل خواهر شوهرم و بعد هم کمی خانه چند تا بزرگتر تا ظهر ناهار خانه مادر شوهرم ماندیم و بعد از ظهر قرار شد برویم خانه چند نفر دیگه از فامیلها اما یکمرتبه یادم آمد که مادرم و پدرم شب میخواهند بروند عروسی و ما هم هنوز نرفتیم دیدنشان برای همین رفتیم طرف خانه مادرم.

پ.ن.1 . زرین جان از اینکه به من سر زدی ممنونم طبیعی بودم زیادم سخت نبودبیشترش استرسه اگه استرس نباشه خیلی راحت تره . البته خانواده شوهرم به همین کار اکتفا نکرده بودند که بخواهند برای اسم اذیتم کنند . 6 روز بعد از زایمانم هنوز توی رختخواب بودم که مادرشوهر جان با خانواده تشریف آوردند خانه ما افطار برای شیر دادن مجبور بودم بروم توی آشپزخانه و در حدود 3 ساعت تمام بنده نشسته بودموکلی هم کمر درد داشتم خدا خیرشان دهد البته به سرشون اومد. و برای اذان گفتن توی گوش پسرم قبل از افتادن ناف پسرم به پدر شوهرمگفتم اذان بگویید ( ما فکر میکردیم که حتما باید فلانی اذا بگه و فلانی این کار رو بکنه سر بچه دوم دیگه یاد گرفتم ) گفت نه تا نافش نیافتاده نمیشه گفتم آخه پیامبر همیشه همون روز اول توی گوش امام حسین و امامحسن اذان گفته میگفت اونا امام بودند و تا روز 11 اذان نگفت .

پ.ن.2.سال 82 عید عدیر من و شوهرم اول رفتیم منزل پدرم و بعد خانه مادر شوهرم اما تا ما برویم ( 9 صبح ) آنها از خانه پدرشوهر دخترشان برگشته بودند و همش مادر شوهرم میگفت شما خوشتون نمیاد که با ما جایی بیاید .

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 آبان1385ساعت 12:13  توسط مامان خونه   | 

به نام خدا سلام روزتون بخير

من تا 21 روز بعد از زايمانم از خانه بيرون نرفتم و خانه بودم روز 21 مادر شوهرم آمد خانه وگفت من فردا مي آيم و پسر را مي برم خانه تا عمه ( مادرشوهرش ) بچه را ببيند منم گفتم خوب اگه هوا خوب باشه خودمونم ميام تازه دلم نمي خواد از بچم جدا بشم مادر شوهرم هم گفت پس من چه دلي دارم بچم مرده ( اولين بچه شون توي بچگي مرده بود) اگه چند ساعت از بچت دور باشي حال من را درک ميکني دلم سوخت انگار مردن بچش گردن من بود  بعد از رفتنش به شوهرم گفتم فردا حتما بايد بريم خانه مامانت  فقط من تعجبم اون روز تقريبا هوا نسبت به روز اسباب کشي سردتر بود چه طوري دل مادر شوهرم آمد مادر شوهرش را تنها بگذارد .

همان روز مادرم امير حسينم را برد خانه شان حمام منم بعد از 21 روز رفتم وپسرم را آوردم خانه روز جمعه صبح ساعت 10 رفتيم خانه مادرشوهرم و براي عوض کردن بچه ميرفتم توي اتاق پذيرايي که بخاري بود ولي اتاق نشيمنشان را هنوز بخاري نذاشته بودند و نسبت به هواي خانه خودمان سردتر بود وقتي شوهرم به من نگاه کرد متوجه منظورم شد واز مادرش خواست يک چيزي روشن کند تا فضاي خانه گرم شود و مادرش يک بخاري آترا براي مواقع ضروري داشت آورد وروشن کرد تا فضاي خانه گرم شود بعد از ظهر ساعت 4 آمديم طرف خانه و پدر شوهرم براي پسرم يک قاليچه گرفته بود که موقع رفتن به ما داد .

به خاطر وضعيت من ( يعني تمام زنها با کمي بيشتر و کمتر بعد از زايمان حالت ترس دارند و حالت پرخاشگري بالايي هم پيدا ميکنند و روحيه هم خراب و حالت افسردگي ميگيريند ) حالت من هم افسردگي شديد و ترس بود جوري که هميشه تا شوهرم شب برگردد سعي ميکردم حتما تلوزيون روشن باشد و بعد از چند روز قبل از اذان شب ميرفتم خانه مادرم و قبل از برگشت شوهرم مي آمدم خانه اما شوهرم متوجه حال من نبود تا اينکه برادرم وزنش  آمدند ديدنمان بعد از ديدن و صحبت زن داداشم ازم پرسيد راستي ماهرخ عصبي و افسرده نشدي من وشوهرم با هم گفتيم چرا گفت رو به داداشم گفت ديدي گفتم شيردهي افسردگي مياره قبول نداشتي ماهرخ هم همينطوري شده شوهرم گفت خوب چکار کنيم گفت بايد بيشتر مواظبش باشيد و بهش بيشتر برسيد . ( البته همش را شوهرم گوش کرد اما عمل هيچ )

هر موقع ميرفتيم خانه مادرم مادرم کمکم مي کد به امير حسين برسم و هميشه با من بود اما خانه مادر شوهرم هميشه بايد جوابشان را مي دادم تا دلم آرام شود مثلا براي بستن بچه مادر شوهرم ازم ايراد مي گرفت و برادر شوهرکوچکم هم دخالت ميکرد ونظرات دقيانوسي خود را مد نظر داده بود و مادرش شوهرم هم همينطور از حرفهاي او بيشتر آتش ميگرفت و به منظور ديگر اصلا مراعاتم را نمي کردند و مجبور بودم حرص بزنم .

يکبار پدرشوهرم گوسفند گرفت تا بکشد روز قبلش به ماهم گفت بيايد اما چون با شوهرم بر سر اخلاق مادرش بحث کرده بودم نرفتم ( هميشه بهش ميگفتم يک جور به مادرش بگويد تا اينقدر روي اعصابم راه نرود ميگفت به من هيچ ربطي ندارد ) تا اينکه بعد از نماز ظهر تلفن کردم که برم يا نه گفت بيا هنوز ناهار نخورديم منم تنهايي رفتم طرف خانه مادر شوهرم . ناهار غذاي مخصوص داشتند که شيرين بود ( گوشت را مي پزند بعد سرخ ميکنند و شکر به آن ميزنن و  با کلي روغن مي خورند ) من چون غذاي خيلي چربي است و شيرين دوست ندارم و بعد از ازدواجم همچين غذايي نخوردم ( خانواده مادرم اين غذا را نمي پزند ) ولي شوهرم اين غذا را خيلي دوست دارد با اينکه من زياد غذا را دوست نداشتم رفتم موقع ناهار مادر شوهرم برايم غذا کشيد گفتم دوست ندارم گفت حالا بخور مقويه و برات خوبه منم گفتم خوب دوست ندارم مادر شوهرم هم گفت خوب الان که چيزي نيست بخوري گرسنه مي ماني گفتم عيب نداره نون مي خورم که پدر شوهرم بهش گفت ماست که توي يخچال هست برو براش ماست بياور و مادر شوهرم هم با اکراه رفت ماست آورد غروب هم به دستور پدر شوهرم کباب درست کرد تا من بخورم منم به خاطر حرصي که از مادرشوهرم داشتم گفتم نمي خورم که پدرشوهرم اصرار کرد و گفت چرا ناهار که نخوردي اينو بخور براي خودت امير حسين خوب است منم قبول کردم .

پ. ن. نمي دونم مادرم چه جوري که هميشه براي عروسش غذاي مورد علاقه اش را مي پزد و اصراري بر خوردن دوست نداشته ها ندارد اما مادرشوهرم من اينقدر بي منطق است .

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 آبان1385ساعت 11:2  توسط مامان خونه   | 

به نام خدا

سلام ظهرتون بخیر چند روزی سرم به بازیهای کودکانه گرم شده دیگه وقت نوشتن وبلاگ را نداشتم .

روز جمعه قبل از افطار مادر شوهرم و برادر شوهرم و خواهر شوهرم رفتند مادرم افطار درست کرد و پدرم وبرادرم هم آمدند موقع افطار پسرم خواب بود و بعد از افطار هم زود رفت منم چون خجالت میکشیدم زیاد نمی خواستم بیدار باشم برای همین بیشتر حالت خواب بودم مادرم رفت خانه خودشان و سحری پخت برای خوابیدن هم خانه ما خوابید نصف شب از دست شازده نتوانستیم بخوابیم و من می خوابیدم ولی با صدای گریه اش بیدار می شدم و با کی درد بلند میشدم وشیرش میدادم تا اینکه صبح شد و ما هم به بدبختی کمی خوابیدیم زمازن مرخص شدن از بیمارستان دکتر چند نوع قرص و کپسول برایم نوشت اما از شانسم یکی از قرصهای ضروریم را پیدا نشد و حدود ده روز بعد از مرخص شدن شوهرم توانست قرص را پیدا کند روز شنبه مامای درمانگاه به دیدنم آمد . دکتر برای ناف پسرم الک تجویز کرده بود تا زودتر زخم نافش خوب شود مادرم هم هر موقع که  پوشک پسرم را عوض میکرد روی نافش الک میریخت و خدا را شکر 6 روز بعد نافش افتاد . روز شنبه مادر شوهرم وخواهر شوهرم نیامدند پیشم . موقع افطار شوهرم از پدرم پرسید اسم پسر را چه بگذاریم پدرم گفت به نظر من امیر حسین ( تقریبا همانی که می خواستیم ) و شب بعد از افطار آمده بودند و تعریف میکردند که دل برادر شوهرم می خواست که پیش بچه بماند اما رفته بودند ( خدا را شکر نمانده بودند و منم راحت تر به بچه ام رسیدم ) شب آمدند ولی پدرم نبود دلم میخواست زودتر پسرم ار صدا بزنم اما به خاطر بزرگی و کوچکی گفتیم اسم بپرسیم به پدرم شوهرم گفتیم شما چه میگویید گفت علیرضا ، الیاس و یونس بعد گفتم زن عمو (  مادرشوهرم  ) چی میگین دیدم خواهر شوهرم میگه مامان میگه امیر حسین اما بابا میگه امیر یعنی قلدر برای همین نه دیدم مادر شوهرم انگار نه انگار که شوهرم را تهدید کرده و موقع رفتن تند تند پسرم را علیرضا صدا میزد  بعد از رفتنشون به مادرم گفتم ( مادرم قبل از زایمان وقتی حرف اسم میشد و میگفتم خودمون اسم بذاریم میگفت نه مادرشوهرم گناه داره و دلسوزیش را میکرد )  آخه به این زن عمو کسی نیست بگه تو که اختیار حرف زدنم نداری بیخود حرف میزنی که چی ؟ همش باید حرص خورد .

یک روز درمیان به ما سر میزد ولی بدتر از مهمان اگه مادرم کاری داشت و یک کار سبکتر به او میگفت بکن دست نمی زد دلم خیلی می سوخت که چرا اینجوری میکنه . انگار طلب داشت . هر روز هم سر اینکه اسم بچه چی باشه کلافه بودیم شوهرم میگفت نمی دونم چکار کنم نذرت رو ادا کنیم یا حرف بابامو گوش کنم و ده روز تا شناسنامه گرفتن پسرم طول کشید . روز یکشنبه ظهر شوهرم خانه بود امیرحسینم خیلی بی تابی میکرد مادرم رفته بود خانه خودشان از وقتی که آمده بودیم این خانه وقت نکرده بودم پرده ها را آویزان کنم و امیر حسینم از گرمای آفتاب کلافه شده بود و منم با تمام دردم در حال ساکت کردنش بودم شوهرم کمی بچه را گرفت اما بازم دلم طاقت نیاورد و با همان حالم شروع به دور دادن بچه کردم بخاطر دردی که داشتم ناشیانه بچه را تکان می دادم وشوهرم بجای اینکه موقعیت من را درک کند شروع کرد با خنده گفت چرا اینطوری راه میری و چرا اینطوری بچه را تکان میدهی بلد نیستی نه منم گفتم چرا اما الان بهتر نمی تونم .

هر کس به اندازه خودش هدیه داد جز شوهرم خیلی منتظر بودم یک چیز سبک هم که شده بعنوان هدیه به من بدهد اما به روی خودش نیاورد . از یک هفته بعد از تولد پسرم مادر خوابیدن پیشم نماند شب عید فطر بود مشخص بود که فردا عید است قبل از افطار شوهرم رفته بود آرایشگاه وقتی آمد سفره را پهن کرده بودم ولی برای خوردن افطار نرفتم جلو هر چه گفت چی شده هیچی نگفتم تا اینکه بغضم ترکید و گفتم چرا برای تولد امیر حسین هیچی بهم ندادی گفت آخه دستم خالی بود گفتم ولی من گفتم اگه بهم ندادی می خوای بجاش با کادوی عید فطر بهم بدی گفت نداشتم و ندارم و کمی حرف البته با مهربونی تا راضی بشم بعد از کلی صحبت راضی شدم برم سر سفره اما هنوز که هنوز برایم هیچی کادو نگرفته و مطمئن باشید روزی که من مردم آرزو بر دل مردم . یک روز به شوهرم گفتم تو که نداشتی مگه مجبور بودی برای شوهر خواهرت سر عروسی 40 تومن شباش کنی توی جوابم گفت خوب من برادر بزرگ بودم دوم از همه شباش برادرهای داماد از برادرهای عروس بیشتر بود می خواستم ماهم جمع شباشمان با آنها یکی باشد . در کل هر وز به خاطر موقعیتم بدتر میشدم وشوهرم هم بجای درک کردن بدتر میشد تا اینکه ... .

+ نوشته شده در  شنبه 20 آبان1385ساعت 14:55  توسط مامان خونه   | 

به نام خدا سلام صبحتون بخیر

روز 14 آبان از شب قبلش دل دردم بیشتر شده بود و کمر درد هم به آن اضافه شده بود ولی فردای اون روز شهادت حضرت علی بود برای همین هر چی لباس کثیف بود ریختم توی ماشین وقتی دلم درد میگرفت مثل مجسمه می شدم و وقتی دل دردم رفع می شد به کارم ادامه می دادم شوهرم وسیله ترشی گرفته بود با کمک مادرم وسائل را ریز کردیم و تا قبل از اذان ظهر ترشی را ریختیم  نماز ظهر و عصرم را خواندم اما دل درد بیشتر شده بود تا اینکه مادرم به مسئول درمانگاه تلفن کرد و گفت اگر ممکن است بیاید خانه تا معاینه ام کند بنده خدا پرستار وقتی آمد خانه گفت از کی درد داری گفتم از پریشب گفت آفرین که تحمل کردی امشب بعد از افطار بروید خوب موقعی است شوهرم گفت اگه نیازه زودتر برویم بنده خدا گفت هر جور راحتید بعد از افطار هم بروید بیمارستان مشکلی ندارید .

دیگه دست وپام رو گم کردم از بیمارستان وحشت داشتم بعد از رفتن ماما درمانگاه گفتم خوب بعد از افطار ساعت 6 خوبه یک ماشین بگیریم راحت تریم شوهرم گفت به کجا بگیم که گفتم ببین اگه عمو محمد ( عموی شوهرم ) می تونه خوب می رویم وگرنه تلفن کن آزانس گفت باشه تلفن کرد و گفت باشه ساعت یک ربع به شش خوبه گفت آره و شاید زودتر بخواهیم برویم مشکلی که نیست گفت نه منم هر موقع دردم میگرفت میگفتم بیان زودتر برویم وقتی که آروم میشدم میگفتم بعد از افطار بالاخره مادرم وشوهرم به کارها رسیدن منم اسماً روزه نبودم ولی مثل روزه دارها هیچی نخورده بودم مادرم برایم تخم مرغ پخت تا سبک باشد خوردم ، شوهرم افطار خورد و منم  نماز خواندم اما به بدبختی درد امانم را میبرید قبل از رفتن شوهرم به خانواده اش خبر داد ؛ ساعت یک ربع به شش سوار ماشین شدیم و ساعت یک ربع به هفت رسیدیم بیمارستان وقتی وارد شدم اول به دکترم تلفن کردند گفته بود اگه میتونه بیاد مطب وگرنه همانجا معاینه اش کنید به من گفتن گفتم همینجا دیگه سخته بروم مطب بعد از معاینه پذیرشم کردند و بردنم توی قسمت مخصوص ساعت 8 هم شازده پسرم دنیا امد خیلی بی حال شده بودم وبیشتر از فشار پایین درحال بیهوشی بودم با سفارش ماما همانجا برایم آب میوه آوردند تا کمی فشارم روبراه بشه  خدا رو شکر دکتر هم آمد بالای سرم و وقت قلبی برایم شد  ساعت 10هم اوردنم به بخش اینقدر بی حال شده بودم  که حال صحبت نداشتم وقتی روی تخت خوابیدم گفتند به بچه شیر بده اما وقتی کمی بچه امشیر خورد کمر درد بیچاره ام کرد به پرستار گفتم و برایم مسکن آورد نمی دانم چرا خوابم نمی برد مادرم برای سحری به دایی ام که خانه اش نزدیک بیمارستان بود تلفن کرد و قرار شد دایی ام بیاید و برای مادرم سحری بیاورد توی بیمارستان هم ساعت از جاش تکون نمی خورد و حوصله ام سر آمده بود دلم میخواست زودتر از بیمارستان مرخص شوم اما وقتی از مادرم می پرسیدم ساعت چنده میگفت 2 بازم یک چرتی میزدم ساعت را می پرسیدم من به ساعت خیلی معتادم اما این ساعت نمی خواست از جاش تکون بخوره مادرم سحری خورد به بچه ام کمی شیر دادم وقتی پسرم را بغل میکردم وقیافه اش را می دیدم انگار شوهرم را کوچک کرده بودند خیلی شبیه شوهرم بود بالاخره روز شد و ساعت 9 به بعد همراهان را بیرون کردند تا بخش خالی باشد شوهرم را ندیده بودم  دکتر آمد و به همه سر زد اتاقی که من بودم سه نفر بستری بودیم هر سه نفر را مرخص کرد ساعت 11 ناهار آوردند کمی ناهار خوردم و از شوقی از به پرستار گفتم به همراهم بگو بیاید کمکم مادرم آمد شوهرم همرفت دنبال تسویه حساب و بعد هم رفت ماشین گرفت منم حاضر شدم و مادرم گفت منتظر میشیم تا شوهرت بیاد و کمک کنه منم گفتم نه برویم بیرون میاد من بچه را بغل کردم و مادرم ساک ووسائل را رفتیم توی حیاط کمی ایستادیم شوهرم آمد و به من یک دست گل داد سوار شدیم کمی به پسرم خیره میشدم کمی توی فکر بودم و از اینکه از بیمارستان نجات پیدا کرده بودم خوشحال بودم ساعت 2 خانه بودیم خواهر شوهرم ، مادر شوهرم ، زن دایی ام ، مادربزرگم وخواهر وبرادرم و پدرم بودند بنده خداها بخاری را گذاشته بودند رختخواب من و بچه را گذاشته بودند موقع امدن به خانه جلوی پایم گوسفند قربانی کردند بعد از نشستن کمی برایم غذا آوردند و رفتم حمام بعد از حمام مادرم و مادرشوهرم پسرم را بردند حمام و بعد ا زحمام پسرم خوابید و فقط قبل از افطار به پسرم شیر دادم وقتی تنها بودیم ( خانواده شوهرم نبودن ) صدایش میکردم امیرحسین . بالاخره با کلی درد رفتم و با کمی درد برگشتم و کنارم پسرم را داشتم .

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 آبان1385ساعت 9:4  توسط مامان خونه   | 

به نام خدا سلام صبحتون بخير

 بعد از رفتن خانواده شوهرم ،مادرم و پدرم هم زود رفتند . فرداشبش خانه خواهر شوهرم دعوت بوديم صبح يک سر رفتم و فکر ميکردم تنها باشد بروم و براي شب نرويم که از شانسم مادرشوهر خواهر شوهر و جاريشکمکش بودند و مادرشوهربنده هم يکسر براي کمک رفته بودند منم يکساعتي بودم وزود برگشتم بعد از نماز ببين رفتن و نرفتن بوديم که رفتيم اما از شانسم همه از زن ومرد دريک اتاق بوديم و با وضعيت من خيلي خجالت کشيدم .

شب نوزدهم ماه رمضان خانه مادرشوهرم دعوت بوديم بعد از نماز ظهر رفتم ماشاءا... سفرشون رنگين تر از سفره ما بود و خيلي بيشتر غذا براي افطار گذاشته بودند و بازهم همه دورهم از مرد و زن اصلا به فکر وضعيت من نبودند مادرشوهرم داشت از صحبت پدرشوهرم ميگفت که گفته بود شماها همه ميگيد به زودي نوه دار ميشويم اما هيچ چي معلوم معلوم نبود و فکر نکنم که الان وقت نوه دار شدنمان باشد . قبل از افطار من و خواهر شوهرم دور سفره نشسته بوديم  گفت راستي زن داداش اسم بچه را چي ميگيريد گفت مشخص نيست ولي فکر کنم محمدحسين بگيريم گفت چرا گفتم اول از همه محمد چون باعث برکت است و حسين هم چون نذر کرده و قرار شده بوداگر بچه دارو پسر بود اسمش را حسين بگذاريم گفت امروز داداشم يکسر امده بود اينجا مامان ازش پرسيد اسم بچه را چه ميگذاريد دادش گفته بود مشخص نيست و مامان گفت حتما بايد امير حسين بگذاريد امير چون ماه رمضان است و ماه علي حسين هم چون بچم حسين چند سال پيش مرده بايد به ياد اون اسم بگذاريم داداش هم گفته حالا بذار بچه دنيا بياد تا ببينيم چيه بعد اسم ميذاريم مامان هم گفته عروسم پريشب ميگفته پسره ؟ اگه من را دوست داري بايد اسم بچت رو بذاري امير حسين خيلي ناراحت شدم که براي اسم گذاشتن مادرشوهرم شوهرم را قسم داده بود( قبلا ْ هم مادرشوهرم به مادرم گفته بود اگه نومون پسر باشه من اسمشو میذارم واگه دختر حاج آقا پدربزرگ نوه ). کمي از ناراحتي اعصاب و کمي خستگي به بالش تکيه دادم مادرشوهرم آمد تو و من خودم را جمع کردم خيلي ازش ناراحت بودم .

شب 19 بود و دلم ميخواست احياء بگيرم وقتي رفتيم خانه نشستم و شب احياء را با خلاصه  انحام دادم ساعت 12 شب ديدم دلم دردگرفته از درددل خوابيدم وقتي موقع سحري شد به شوهرم گفتم دلم درد ميکند دلواپسم شد و گفت چکارکنم گفتم زياد درد نميکنه اگه بيشتر شد بهت ميگم اون روز شوهرم قرار بود براي کمک پيش پدر شوهرم برود موقع رفتن ازش آدرس خواستم که اگر نياز بود بهش خبر دهم ساعت 11 صبح تلفن کرد و گفت خبري نيست گفتم نه گفت من سرکارم هستم اگه کاري داشتي خبر کن گفتم باشه . افطار خانه مادر بزرگم بوديم کمي دلم درد ميکرد اما رفتيم( چون آخرين دعوتی بودو همه ميگفتن ديگه وقت نی نی دار شدن همه جاافطاری خورديد)  بعد از افطار زود برگشتيم تازه رسيده بوديم که زن دايي ام تماس گرفت و گفت هنوز خونه اي گفتم آره گفت امشب خانه عمه ات دعوت بوديم همه ميپرسيدن سه نفر نشدين گفتم تلفن کنم بپرسم گفتم هنوز نه . البته  دل دردم بيشتر شده بود و درخواب هم دلم دردم را متوجه بودم و هر زماني که دل دردم ميگرفت تقريبا بيدار ميشدم براي سحر بيدار نشدم و نماز خواندم وخوابيدم  تا اينکه صبح ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 آبان1385ساعت 7:16  توسط مامان خونه   | 

به نام خدا سلام صبح روز اول هفته بخيرباشد

آروم آروم وسائل را مرتب ميکرديم قرار شد   روز پنچشنبه  سيسموني را بياورند  مادرم به مادرشوهرم اطلاع داد و گفت براي روز پنچشنبه هرکسي را ميخواهيد دعوت کنيد تا وسائل بچه را بياورم ساعت حدود 3:40 مادرشوهرم خواهر شوهرم و بعد عمه ها و مادربزرگ  شوهرم آمدند مادرم هم ساعت 4 وسائل را آوردند از طرف ما زن دايي ، خاله هايم ، عمه هاي مادرم ، عروس عمه ام ، مادربزرگهايم ( بيشتر فاميل من بودند مادرشوهرم عروس عمه هاي شوهرم را دعوت نکرده بود و خيلي ديگر را  ) و اگر کمي ديرتر مي آمد بايد مادرم به استقبالش ميرفت منم حرصم گرفته بود براي همين بعد از اينکه فاميلها رفتند اصلا تعرف براي شام ماندنشان نکردم .

شنبه اول ماه رمضان بود دکتر اجازه روزه گرفتن بهم نداد ، دکتر روز 13 آبان را برايم نوبت زده بود که بروم هر موقع هم که ميرفتم تنها بودم و شوهرم به خاطر کارش نمي توانست همراهم باشد همه فاميلهايم به خاطر وضع من افطاريهايشان را زودتر برگزار کردند که من وشوهرم هم باشيم و تا شب 20 ماه رمضان همه افطاريهاي خود را داده بودند همه جا رفتيم افطاري خورديم ولي به هيچکس افطاري نداديم .

روز 6 آبان با کلي روضه خواني براي شوهرم که من ديگه تنها نروم بهتر است و... گفت راستش يککار مهمي دارم شما با برادرت برو منم چون جلوي مادرم بود هيچي نگفتم و با برادرم راهي مطب دکتر شديم دکتر برايم سونوگرافي نوشت و منم رفتم وانجام دادم وقتي از دکتر سونوگرافي پرسيدم کي وقتش است گفت يکهفته ديگر ؛ وقتي آمدم خانه هرکسي که من را ميديد کيگفت هنوز تو تنهايي ميگفتم آره هنوز وقتش نشده زنداداشم تلفن ميکرد که پس کي ميخواي مامان بشي  منم ميگفتم شايد 13 . روز شنبه قرار شد بروم دکتر تا سونوگرافي را ببيند شوهرم با من آمد نوبت گرفتم و دکتر وقتي سونوگرافي را ديد گفت برو هروقت درد شروع شد بيا وگرنه هفته ديگه بيا گفتم وسائل بچه را بياورم گفت همراهت باشه آمديم خانه واقعا سنگين شده بودم و حوصله کارکردن و پياده روي نداشتم .

روز يکشنبه  يک سر رفتم درمانگاه محلمان ( درمانگاه پرونده خانوادگي داريم و  تحت نظر بودم ) بعد ا زکمي پرس وجو گفت فقط يک نصيحت بهت ميکنم همان لحظه که درد شروع شد دکتر نرو شايد درد آخر ماه باشد اگر بروي ممکن است که تا تولد بچه زجر زيادي بکشي و چند نفر را برايم مثال زد که در آخر مجبور به برگشتن به خانه بودند درحالي که هنوز فرزندشان متولد نشده بود ، منم گوش کردم .

بعد از ظهر شوهرم سبزي  خوردن گرفته بود به من گفت براي افطار برويم خانه مادرم و افطار آنجا باشيم منم خيلي سختم بود و گفتم آخه سختمه تا بريم وبرگرديم اگه ميشه نريم گفت اخه زشته چند شبه نرفتيم آنجا حالا تا هفته ديگه يکبار بريم منم گفتم خوب به انها بگو افطاربيان قبول کرد منم تلفن کردم خانه خواهر شوهرم که نبودند به مادرم تلفن کردم وگفتم ميشه بيان کمکم ميخوام افطار درست کنم گفت باشه ساعت 2الي 3 بود چون تا برنج بشورم و بخوام بپزم مادرم برنج براي سحري خودشان که شسته بود را براي ما آورد و خودش دوباره براي سحري برنج پخت با شکم پر و با کمک مادرم افطار فرني درست کردم سبزي ريختيم ( مادرم  و خودم عادت داريم براي هر نفر يک ماست خوري ماست و فرني و... بگذاريم ) ماست چکيده – پنير – ماست و خرما را براي افطار گذاشتيم ؛ و براي شام خورشت قيمه درست کرديم 11 نفر بوديم ، پدر شوهرم از وقتي ما اسباب کشي کرده بوديم خانه ما نيامده بود و مادر شوهرم از روز سيسموني ، سر افطار آمدند وقتي پدرشوهرم سفره را ديد گفت چقدر سفره را رنگين کردين و اينهمه اسراف کردين هيچي نگفتم بعد از افطار وقتي براي شام کشيدن رفتيم و شوهرم براي پدر شوهرم غذا کشيد پدرشوهرم گفت من برنج نمي خورم و بده به عموشان ( پدرم و پدرشوهرم همديگر را عمو صدا ميکنند و مادرم و مادرشوهرم همديگر را زن عمو ) بخورند دلم سوخت يعني تمام زحمتهايم را ناديده گرفته بود به مادرم هم برخورد و جواب داد ما سهم خودمان را ميخوريم شما هم سهم خود را بخوريد بعد از افطار مادرشوهرم از من پرسيد خوب نوه مون پسره يا دختر منم گفتم پسره در صورتي ميدانستم خبر دارد و خواهر شوهرم که رفته بودم سونوگرافي از وضعيت بچه خبر داده بودم و قرار بود به کسي نگويد اما از رفتار و برخورد مادرشوهرم مشخص بود خبر دارد و گفت به سلامتي

+ نوشته شده در  شنبه 13 آبان1385ساعت 9:51  توسط مامان خونه   | 

به نام خدا سلام ظهرتون بخیر

بعد از اینکه عروس ( خواهر شوهرم ) نشست اصلاحش کنند من رفتم توی حیاط شوهرم کاری برایش پیش آمده بود و میخواست لباسش را عوض کند نمی دانستیم کجا طبقه بالا که راهش از توی سالن بود و آنجا خانمها بودند از اتاقها هم یکی خالی بود شوهرم به من گفت در وسط رو ببند تا من لباسم را عوض کنم رفتم و دیدم بین دوتا در زن دایی شوهرم ایستاده و گفتم زن دایی ببخشید بی زحمت بروید داخل تا در را ببندم تا ... لباسش را عوض کند گفت نه من اینجا ایستادم کسی هم نمی آید لباسشم راحت عوض کند شوهرم تازه پیراهنش را در آورده بود که یکی از مهمانها برای خارج شدن از همین اتاق استفاده کرد من و شوهرم حرصمان گرفته بود  من از  زن دایی شوهرم که نذاشته در را ببندم و شوهرم از من منم گفتم به من چه زن دایی ات نذاشته و دلم را غم پر کرد و شوهرم رفت ( البته شوهرم لباس زیر تنش بود ) . شب برای عروس حنا آوردند و ما برای داماد حنا بردیم .

فردا صبح دوستان خواهر شوهرم آمده بودند کسی برای پذیرایی نبود من بین طبقه اول و دوم در راه بودم یکمرتبه پدر شوهرم گفت چرا اینقدر بالا پایین میکنی مواظب خودت باش منم گفتم چشم و سعی کردم جلوی آنها آرامتر باشم بعد از ظهر خانه خالی شد و فقط دوستان خواهر شوهرم مانده بودند من و مادرم و خواهرم خواهر شوهرم تنش را دکلره کرده بود و داشت میسوخت خواهر شوهر عروس آرایشگر بود من و آرایشگر با هم رفتیم طبقه بالا دیدم عروس توی اتاق نیست رفتم اتاق دیگه دیدم ایستاده و داره میسوزه وقتی من در راباز کردم اول متوجه نشده بودم که چرا داره داد میزنه وقتی نگاهش کردم داد زد نگاه نکن منم گفتم خوب چی شده دوستش گفت دکلره زده تازه متوحه شدم ولی حسابی خواهر شوهرم توی حالم خرابکاری کرده بود و جلوی همه بر سرم داد زده بود هیچی نگفتم و رفتم پایین برای کاری باز رفتم بالا دیدم خواهر شوهرم میخواهد وضو بگیر موهایش را سشوار زده بود و نمیخواست خیس شود من رادید گفت زنداداش بی زحمت کمکم کن منم رفتم و موهایش را رفتم موقع وضو گفت به خاطر اون موقع معذرت میخوام منمگفتم عیب نداره اما ته دلم خیلی ناراحت بودم ( مثل الان ) بعد از اذان داماد آمد و با عروس آمدند بین مهمانها . خواهرهای داماد شروع به رقصیدن کردند و تازه میخواستند کادوی عروس و داماد را بدهند که برقها رفت هرچه منتظر شدیم خبری از برق نبود ( حدوداً ساعت 7:30) دیگه توی تاریکی کاری نمی شد کرد همه منتظر برق بودند داماد که این وضع را دید رفتن را بر نشستن ترجیح داد و رفت خانه ساکت بود بیشتریها رفتند و نماز خواندن . تااینکه از رفتن برق یکساعتی میگذشت که با تلفن علت را از اداره برق منطقه پرسیده بودند و تقاضای وصل ان بودند و گفته بودند کارخانه ی نزدیک منطقه شما اتصالی داشته مجبور به قطع برق و تعمیر آن نقطه شده بودند . ساعت 9 بالاخره برق آمد و همه با خوشحالی شروع به رقص کردند . موقع شام من با شکم پر ( بارداری ) با کمک خاله و مادرم سفره را پهن کردیم اما زن دایی ، و دختر دایی شوهرم مثل غریبه ها فقط نشسته بودند حتی از روی صندلی برای خوردن شام پایین نیامدند و تغییر محل ندادند من و دختر عموی شوهرم برای شام با عروس رفتیم طبقه بالا .

موقع عروس بردن هم همه دنبال عروس رفتیم و بعد از برگشت من دلم برای خواهر شوهرم تنگ شده بود و گریه کردم اما زیاد نشان ندادم .

روز بعد از عروسی به مرتب کردن خانه پرداختیم و رختخوابها را مرتب سرجایش چیدم ( به خاطر مهمانی رختخوابها را به محل دیگری برده بودیم و بعد از عروسی سرجایش گذاشتیم ) غروب میخواستیم با خاله و دختر خاله شوهرم برویم و خانه را ببینیم که نشد ولی بعد مادرم تلفن کرد که بیا خانه کارت دارم رفتم و دیدم سیسمونی گرفته و همه اتاق را وسائل سیسمونی پرکرده است موقع برگشت سر راه رفتیم خانه خواهر شوهرم و کمی از ظرفهای مادرشوهرم که آنحا بود را برگرداندم .

روز سوم عروس و داماد و خواهر، برادرهای داماد ناهار خانه مادرشوهرم بودند بعد از ناهار من و شوهرم رفتیم خانه مادرم و چند روزی را آنجا سپری کردیم و خستگی گرفتیم .

از تاریخ 30/6 کاشی کار داشت کار میکرد از صبح میآمد تا شب و چون کار کنترات بود بیشتر میماند تا تاریخ 13/7 کاشی کاری طول کشید در این میان من و شوهرم هم چارچوب پنجره رنگ میکردیم و شیشه گذاری داشتیم و شیشه درهای آلمینویمی را جاسازی میکردیم و در کل من وشوهرم هم بیشتر اوقات را درخانه سپری میکردیم . بعد برقکار آمد و برق کشی کرد البته نصف کارش را قبلا انجام داده بود و بقیه کاربعد از کاشی کاری بود روز 16/ 7 هم لوله کش امد لوله های آب را وصل کرد ( لوله فاضلاب را قبلا کشیده بود ) همه چیز آماده بود برای اسباب کشی فقط کمی خانه نم داشت که چون ما عجله داشتیم راضی بودیم ( به خاطر نی نی ) .

روز جمعه 17 /7 از صبح بعد از خوردن صبحانه من و شوهمر رفتیم خانه شروع کردیم به کارهای متفرقه رسیدن و تلفن کشیدن مادرم هم آمد کمک بعد از ناهار دیگر حاضر بودیم تلفن کردیم پیش خواهر شوهرم وشوهرش که تشریف بیاورید میخواهیم اثاث ببریم ( به خاطر سیدی ، مادرشوهرم دستور داده بودند که موقع اثاث کشی دامادم باید اینه و قرآن بیاورد ) گفتند باشه اما بعد از یکساعت نیامدند دوباره تماس گرفتیم و گفتیم منتظر شما هستیم همان موقع مادرشوهرم و برادر شوهرم هم آمدند ( مادر دوست داشت خودمان آینه و قرآن ببریم چون واقعا زحمت کشیده بودیم ) وقتی خواهر شوهرم آمد و آینه دادیم دستشان گفتند مگه نبردین گفتیم به خاطر سیدی شوهرت نه بعد از آِینه و قرآن دیگر هرکسی هرچیزی میدانست میبرد تمام وسائل را توی حیاط گذاشتند و فقط کمدها از شستن معاف شدن فرشها را هم مادرم شسته بود خاله هایم هم آمدند کمک و تا سر شب همه وسائل منتقل شده بود و مانده بود چیدن آنها چون وسائل ریخته بود برای خوابیدن رفتیم خانه پدرم . از روز شنبه صبح من رفتم و شروع کردم به شستن ظرفها همه را میشستم و آب میکشیدم مادرم آمد کمک و بعد خاله ام با هم هم ظرفها را شستیم و توی آشپزخانه گذاشتم خسته شده بودم بعد از ظهر خواهر شوهرم تماس گرفت وکاری داشت گفتم عجب کمکی کردین گفت چرا گفتم وسائل رو آوردن نمیخواستیم بچینیم خواهر شوهرم گفت من فکر کردم امروز نمیچینی گفت نچیدم اما تمیز کردم منتظرت بودم بیای کمک اما نیامدی وقتی داشتم به مادرشوهرم هم میگفتم منتظر آمدنتان بودم گفت عمه ام ( مادرشوهر مادرشوهرم عمه اش میشود نسبت مادرشوهرم و پدرشوهرم پسرعمه و دختردایی است ) اینجاست نمیتوانم بیایم آنجا .

قرار شد روز یکشنبه خواهر شوهرم بیاید کمک که از شانسم دل درد گرفت و نیامد صبح روز یکشنبه پدرم نبود و برایش مهمان آمده بود همراه مهمانش یک خانم هم بود خانه ما هم هنوز نامرتب بود دیدم شوهرم امدو گفت خانه را مرتب کن شاید بیایند خانه گفتم خوب زیاد تعارف نکن خانه نامرتب است ومنم نمیتوانم جمع کنم گفت تعارفشان میکنم اگر بیایند خانه باید تمیز باشد شوهرم رفت خانه ای که جای وسائلش مشخص است اما نامرتب مرتب کردن آن در چند دقیقه مشکل حال خانه ای که نامرتب است و هنوز جای وسائلش مشخص نیست را چه جوری من تمیز کردم بماند فقط یادمه با تمام توانم رختخوابهارا ریختم و دوباره چیدم و رویش را درست کردم هرچی زیادی بود را ریختم توی اتاق و... تا اینکه تقریبا وسائل وسط حال جمع شد به نفس نفس افتاده بودم بعد از چند دقیقه شوهرم آمد فکر کردم مهمان دارد اما دیدم تنهاست دلم برای بچه ام میسوخت اینهمه سختی را باید تحمل میکرد کمی سر همین موضوع با شوهرم بحث کردم و در آخر مثل همیشه گفت قدیمها کارهای سنگین تر از این هم انجام میدادند هیچی شون نمیشده حالا به خاطر یک کم تند اینور و اونور کردن میترسی ... .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 آبان1385ساعت 13:38  توسط مامان خونه   | 

به نام خدا سلام صبحتون بخير خوب هستين

 اول از همه غنچه خانم عزيز خدا کنه زودتر خوب بشي و بتوني کلاسهاتونو بري دوم از همه اخلاق منم اينطوري نيست که از کمک کسي که بدون دعوت آمده باشد ناراحت شوم ( اما خودم اينطوريم )و خانواده شوهرم  به خاطر ناراحتي اي که از نزديک بودن ما به خانواده ام بود نيامدند سوم از همه در مورد حس خودم از مادر شدن اوائل خيلي خوشحال بودم بعد دلواپسي ام از اينکه نکنه مريضي چيزي داشته باشه و.... ولي بالاخره خوشحال هم بودم که از حرفهاي ديگران راحت شدم .

براي سقف مغازه قرار شد تيرچه بلوک بزنيم پدر شوهرم ناراضي بود و ميگفت خودم ميزنم زودتر هم کار تمام ميشود با کلي نارضايتي از اينکار پدرشوهرم درحدود يکماهي رفت سرکار ديگري و پيمانکار شروع کرد به تيرچه کردن البته قرار بود کاررا زودتر تحويل دهد اما يکماهي طول کشيد و تمام برنامهريزي هاي مارا به هم ريخت ديوارهاي دور را ساختند بعد سقف خانه را زدند ( البته اينبار زور پدرشوهرم زيادي کرد ) من و شوهرم قرار گذاشته بوديم نقشه خانه را خودمان بکشيم البته نقشه آنچناني نميخواست بيشتر در مورد مساحت خانه ، سر همين موضوع شوهرم با پدرش حرفش شد و پدرش در حالي که درون ساختمان کار ميکرد بلند بلند ميگفت پسر من که يک اختيار دار ندارد صد نفر ميخواهند اختيارش را داشته باشند ( البته درست ميگفت يکي از کساني که اختيارش را ميخواست داشته باشد پدر جانش بود ) من دوست داشتم آشپزخانه ام يک طرف باشد حمام و دستشويي طرف ديگر پدرشوهرم اينقدر در گوش شوهرم خواند که تا لحظه آخر ميخواست نظرش را اعمال کند .

يک روز صبح مادرم مهمان داشت ماهم به خاطر مهمانها رفته بوديم خانه پدرم وشب را همانجا خوابيديم صبح بعد از اينکه شوهرم رفت سر ساختمان آمد خانه و گفت جاي اتاق و آشپزخانه را عوض کنيم من گفتم نه ( به ترتيب آشپزخانه ، اتاق خواب ، حمام که داخل اتاق خواب است ) اما پدرشوهرم عقيده داشت بهتر است جاي اتاق و آشپزخانه عوض شود تا براي آب گرم مشکلي نداشته باشيم منم ميگفتم نه توي زمستون اگه بخواهيم توي اتاق باشيم بهتر حمام هم آنجا باشد تا فضاي حمام هم گرم باشد . بري همين وقتي شوهرم آمد و پرسيد چکار کنيم منم جلوي يکي از مهمانها گفتم خوب معلوم قرار بود اول آشپزخانه باشد بعد اتاق الان هم همينطوري شوهرم وقتي اصرار من را ديد گفت بعد پشيمان ميشوي و رفت . در هر صورت خانواده شوهرم به اين که ما خانه دار شويم آنقدر رضايت نداشتند .

 بعد از ديوار کردن بين اتاق و حمام و... تقريبا کار پدر شوهرم تمام شد و مصادف شد با عروسي خواهر شوهرم  براي همين شوهرم مقداري از دستمزد پدر و برادر هايش را داد ( واقعا دستمون خالي شده بود  و نداشتيم ) من چون وضعيتم بد بود لباس نخريدم و بجاي آن از زن دايي ام که سر عروسي خواهر باردار بود ولباس داشت لباس گرفتم و فقط يک بلوز دوختم . تمام جهاز خواهر شوهرم در طبقه دوم بود يک روز قرار شد خانواده شوهرم بيايند و جهاز عروس را ببينند

در زمان بارداريم نمي دانم به خاطر وضعيتمان بود که خدا به ما رحم کرد چون اصلا هوسي نداشتم اگر هم داشتم لحظه اي بود و زود تمام ميشد فقط عيبم نخوردن صبحانه بود که خيلي هم دکتر تاکيد برخوردن آن داشت و ميگفت سعي کن گرسنه نماني که خطر ناک است و معمولا صبح تا من بيدار شوم و مسواک بزنم وسر سفره حاضر شوم ساعت نزديک 7 ميشد براي صبحانه به خاطر اصرار اطرافيان فقط يک چايي مي خوردم و ديگه هيچي تا اينکه به مرور ضعفم ميزد و چيزي ميخوردم اما خانه مادر شوهرم رويم نميشد بروم و چيزي بخورم براي همين بيشتر روزها گرسنه بودم اينقدر به شوهرم گفتم تا راضي شد و چند عدد کيک و ... گرفت تا من مواقع ضروري بخوريم .

قبل از عروسي چندين بار مادر شوهرم با مشهد تماس گرفته بود که حتما تشريف بياوريد زودتر هم بيايد چون تا شما نيايد من جهاز دخترم را نميبرم براي همين تا آمدن آنها بردن وسائل به عقب افتاد همان روزي که قرار بود وسائل را نشان دهند ؛ خواهر شوهرم چند وسيله کم داشت با شوهرش رفت بازار بگيرد مادر شوهرم هم رفت بيرون من مانده بودم با چند تکه پارچه که ميخواستم لب دوزي کنم آنها را دوختم و رفتم طبقه بالا دست تنها شروع کردم به جهاز  را مرتب کردن و جارو زدن اتاق تمام وسائلي را که داماد براي عروس آورده بود را جدا گذاشتم تا مشخص باشد و نشان دهند موقع ناهار شد رفتيم ناهار خورديم خواهر شوهرم با يکي از دوستانش رفت اتاق بالا و شروع کرد به تزيين ظرفها و چيدن آنها توي يک اتاق ديگر وقتي ظرفها را شستم  و اتاقهاي پايين را تمييز کردم موقع آمدن مهمانها شده بودم لباسم را عوض کردم ورفتم بالا تمام لباسها را با هم گذاشته بودند و تمام زحمتهاي من هيچي شده بود ، وقتي خانواده داماد فقط مادر داماد و خواهر داماد آمده بودند وقتي مادرداماد اين وضع را ديده بود خيلي ناراحت شد وبا ناراحتي رفت من خيلي دوست داشتم کمک کرده باشم براي همين وقتي مهمانها رفتند با کمک مادرو خواهرم ودونفر از دوستاي خواهر شوهرم و خاله و دختر خاله شوهرم وسائل را بسته بندي کرديم تا براي روز بعد حاضر باشد .

از همان شب چون منزل پدر بزرگ شوهرم جا نبود خاله و دختر خاله شوهرم خانه پدرشوهرم بودند روز بردن جهاز همه وسائل دست به دست ميداديم موقع رفتن خانه خواهر شوهرم شده بود هيچکس به من نگفت که بروم يا نه قبل ا ز اينکه مادر شوهرم و خواهرش و خواهر زاده اش راه بيفتند براي زن دايي شوهرم پيغتم فرستاد که حاضر باشيد ميخوايم بريم جهاز بچينيم و بازهم اصرار براي رفتن آنها  ، آنها هم با تمام بچه ها از ريز و درشت ريختن خانه عروس و داماد ؛ موقعي که خواهر شوهرم ميخواست برود به من گفت زن داداش شما نمياين منم خدايش نميدانستم بروم يا نه گفتم نمي دانم ( نميدانستم بدون دعوت بروم يا منتظر يک تعارف باشم هنوزم همينطوريم تا کسي يک دعوت کوچک از من نکند نميروم ميترسم در کارشان فضولي کنم اما اگه کسي به من يک تعارف کوچک هم بکند ميروم و تا آنجايي که از دستم بر مي آيد کمک هم ميکنم مفيد هستم ) و خواهر شوهرم هم بدون اينکه چيز ديگري بگويد رفت مادرشوهرم هم وقتي داشت از در بيرون ميرفت و من را مستاصل در ايوان خانه ديد پرسيد عروس تو نمياي گفتم نميدانم ايشان وضعيت من را مشخص کردند و گفتند پس خونه باش خانه را جمع و جور کن  ما زود مي اييم من ماندم و پدر شوهرم پدر شوهرم رفت بيرون منم ايوان خانه که کمي وسيله اضافه ريخته بود را جمع کردم مرباها ريخته بود تمييز کزدم و رفتم توي اتاق و دلم سوخت و گريه سر دادم کمي که آرام شدم قرآن خواندم شوهرم آمد از روي اينکه دلم ميخواست يکبار هم که شده يک تعارف کوچک به من بکنند به شوهرم گله کردم که مادر و خواهرت به من نگفتند بيا اونم برگشت و گفت مگه دعوتيه هرکس که وظيفه خودش ميدونه ميره توهم خيلي پرتوقعي و دوست داري هميشه بهت بگن بيا بريم اگه دلت با اونا بود ميخواستي خودت بري نه اينکه منتظر باشي ( شوهرم وبرادرهايش رفته بودند وسائل سنگين را جابجا کنند ) دلم بيشتر سوخت نزديک اذان ظهر بود و خانه پرشده بود از بچه ها همه را بيرون کرده بودند وداشتند خانه عروس داماد را ميچيدند مادرشوهرم ميخواست براي ناهار يک غذاي سنتي درست کند منم که دلم به خاطر حرف شوهرم بيشتر گرفته بود رفتم وبراي ناهار از باغچه خانه سبزي کردم و بردم و تازه ساعت 1 داشتم سبزي پاک ميکردم که مادرشوهرم وخاله شوهرم آمدند ووقتي من را ديد گفت دستت درد نکند سبزي کردي و شروع کرد به اماده کردند بقيه وسائل ناهار و داشت تند تند ميگفت آره ما اومديم اما مادرشوهرم دخترم هنوز بودند ما به خاطر مهمانها آمديم و ... و داشت از آنجا تعريف ميکرد دلم ميخواست ميتوانستم بهش بگويم چيزي نگويد ولي داشت دير آمدنش را باسخنانش توجيه ميکرد وسط صحبتهايش گفت آره تمام فاميل داماد بودند همه مي پرسيدند پس عروست کجاست منم بهشون گفتم با وضعيتش خسته شده بود نيامد ( من کجا خسته شده بودم خودمم خبر نداشتم ) شوهرم هم کنارم بود وقتي شنيد فقط نگاهم کرد ديگه حوصله نشستن را نداشتم رفتم نماز خواندم ناهار حاضر شده بود ناهار خوردم شوهرم هم براي اينکه دلم را بدست بياورد گفت تو ديگه خسته شدي نميخواد کمک کني برو بخواب منم رفتم و خوابيدم البته خوابم که نبرد بيشتر سروصدا بود که ميشنيدم نزديک ساعت 4 بيدار شدم .

روز جمعه حوصله ماندن را نداشتم ميخواستم بروم بيرون و خانه  پدرم موقع رفتن مادرشوهرم شروع کرد به اصرار که ناهار نماني و بياي اگه نياي پدرشوهرت ميپرسه چي شده که نيامدي و رفتي گفتم شايد دير بشه گفت هرموقع ميخواستي بياي ناهارتو نخور منم قبول کردم رفتم خانه مادرم بعد رفتم حمام  تا آمدم بيرون ناهار حاضر بود هرچه اصرارم کردند نماندم ورفتم خانه پدرشوهرم اما از شانسم يک ناهار مزخرفي داشتند که نتوانستم زياد بخورم و باز مثل هميشه با گرسنگي همراه بودم .

روزشنبه از صبح شروع کرديم به مرتب کردن و آماده کردن بشقابهاي ميوه تا ساعت 4 که فقط نماز خوانده بودم و ناهار خورده بوديم حتي اتاقها را جارو نزده بوديم لباسم هم از خياطي نگرفته بودم چند بار پيغام دادم که لباسم رو تا ساعت 4 ميخوام بنده خدا هم گفته چشم حاضر ميکنم  شروع کرده بودم به جارو زدن که ديدم دير شده و حمام هم نرفتم يکي از فاميلها آمد و گفت اتاق را من جارو ميزنم شما برو حاضر شو منم قبول کردم رفتم حمام و تا آمدم ديدم لباسم هم آورده اند لباسم را پوشيدم وقتي آمدم بيرون فاميلهاي داماد آمده بودند و اسفند هم حاضر مادرشوهرم برايم اسفند دود کرد ... .

پ.ن.

خانه پدر شوهرم دوست داشتم طبقه دوم باشيم اما خواهر شوهرم با شوهرش بعضي مواقع ميرفتند بالا و نميشد چند روز قبل از عروسي خواهر شوهرم به من گفت زن داداش شما بهتره بالا باشيد راحتتريد منم گفتم آخه وضعيتم اينطوري سخته و نميشه بايد بالا پايين برم و بيام .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 آبان1385ساعت 11:3  توسط مامان خونه   | 

به نام خدا سلام

ايام عيد بيشتر فاميلها متوجه حال من شدند .

روز اول خانه پدر شوهرم رفتيم و روز دوم هم يک سر رفتيم خواهر شوهرم با شوهرم صحبت ميکرد که تعطيلات برويم پيش يکي از آشناها و چند روزي پيشش بمانيم شوهرم هم تقريبا راضي بود اما من راضي نبودم مادرشوهرم هرچه صحبت بين خواهر و برادر گرمتر ميشد بيشتر بچه ها را ترغيب به رفتن ميکرد وقتي من ميگفتم نه مادر شوهرم ميگفت خوب با هم ميرين و برميگردين گفتم آخه من خير سرم استراحت مطلق دارم ميگفت خوب با ماشين ميرويد دلم خيلي سوخت قبل از بارداري همش با گوشه و کنايه ، پيغام ازمون ميخواست زودتر بچه دار شويم و حالا که نزديک رسيدن به آرزوهايش بود ميگفت برويد بعد که به شوهرم ايراد گرفتم ميگفت مگه خواهر و مادرم با تو صحبت ميکردن که داشتي شرايط خودت را برايشان ميگفتي آنها با من صحبت ميکردن منم گفتم پس برو خوش بگذروني شايد اگه يکبار تنها بري مسافرت لااقل برايم سوغاتي مي آوري .

يک روز عيد رفته بوديم خانه عمه شوهرم عمه اش گفت شنيدم يکي از زمينهاي پدرخانمت را گرفتي تا خانه بسازي (درخواست زمين )شوهرم گفت آره عمه شوهرم به شوهرم گفت چرا از زمين باغچه که نزديک خانه برادرم است برنداشتيد شوهرم هم توضيح داد که علت چيست گفت خوب از زمين حياط برادرم که آنجا هم خيلي مورد استفاده برادرم که نيست بازم شوهرم گفت آخه آنجا هم گفتيم گفتند نه نميفروشم و بعد عمه شوهرم گفت آخه برادر و رن برادرم ميگفتند اگه بچه ها ( من وشوهرم ) به ما ميگفتند يکي از اين دوجا زمين بهش  ميداديم تا نزديک خودمان باشند وقتي آمديم بيرون خيلي ناراحت بودم به شوهرم گفتم چرا پدرو مادرت اينطوري ميکنند گفت خودشون ميدونن ميخواهند با اينکار خودشونو از زير سوالهاي ديگران مسئول قرار ندهند.

بعد از عيد روز از نو وروزي از نو همان کارهاي سابق . هر بيست روز دکتر ميرفتم و برايم انواع قرص و ... مينوشت . تنها فرقي کرده بودم حالت گرسنگي حاد را نداشتم سرفه هايم خوب شد ولي بجاي آن زمان  مسواک زدن حالم بد ميشد بعضي مواقع هم رگ پايم ميگرفت و اصلا نميتوانستم تکان بخورم تا به مرور بعد از چند دقيقه خوب شود .24 ارديبهشت تولدم بود اما هر چه منتظر شدم شوهرم هيچي نگفت و وقتي بهش گفتم فقط گفت مبارک باشد دلم سوخت و باهاش قهر کردم چون از بعد از ازدواج فقط سال اول برايم کادو گرفته بود اونم چند روز قبلش و شب تولد به من تبريک هم نگفته بود صبح مادرم برايم کادوي تولدم را آورد ازش تشکر کردم اما ناراحت بودم چون دوست داشتم بجاي اين همه مهرباني از طرف مادرم شوهرم به فکرم بود چند روز قهر بودم اما توجهي به حال من نکرد تا اينکه يک شب تا آنجايي که توانستم گريه کردم و کمي که حالم بد شد بغلم کرد و آشتي کرديم .

ماه رمضان سال 82 وقتي فاميلهاي شوهرم خانه ما دعوت داشتند مادر بزرگ شوهرم گفت شما بايد اجاره نشين باشيد و پدر خانمت دو قطعه زمين خالي دارد بدهد به شما و بسازيد ( البته چند ماه قبلش پيشنهادش از طرف پدرم به ما شده بود اما در تصميم گرفتن مانده بوديم و براي همين در مورد اين قضيه به هيچکس چيزي نگفتيم ) شوهرم هم گفت را به ما گفته ولي هنوز شروع نکرديم . از ارديبهشت شوهرم به فکر ساخت زمين شد اما به خاطر نداشتن پول مجبور شديم فقط شروع به ساخت کنيم تا بعد بتوانيم پول زمين را با پدرم حساب کنيم .

از وقتي رفت دنبال انواع ماشين آلات براي صاف کردن زمين و... تا زمان شروع 10 خرداد شد از اين تاريخ ساختمان ساختن ما شروع شد ساختمانمان دو طبقه بود طبقه اول مغازه و طبقه دوم خانه چند تا کارگر داشتيم . پيشترفت بدي نبود پدر شوهرم معمار بود و مشکلي نبود خودش شروع به ساخت کرد صاحبخانه مان هم منتظر بود ما اسباب کشي کنيم تا خودش مستقر شود مانده بوديم معطل که چکنيم من فقط به شوهرم گفتم راضي هستم چند ماه بدون خانه باشم اما نرويم خانه پدرت منزل کنيم چون با وضعيت من دوست ندارم قبول کرد و قرار شد براي چند ماه آن هم موقت خانه پدر شوهرم بمانيم تا خانه خودمان حاضر شود .

براي جمع کردن اثاثيه مردادماه شروع کرديم قرار بود از اول مرداد خانه را تحويل دهيم براي جمع کردن يک روز خودم شروع کردم از وسائل دکور و ظرفهاي چيني که همه را با روزنامه وپارچه بستم اتفاقا همان روز پدر شوهرم و برادرشوهرهايم که سر ساختمان کار ميکردند براي خوردن صبحانه آمدند خانه و ريخت و پاش زندگي را ديده بودند ولي هيچ وقت مادر شوهرم و خواهر شوهرم  براي کمک  نيامدند و تمام وسائل را خودم جمع کردم در صورتي که برادرشوهر کوچيکه ام هر چيزي را ببيند براي مادر شوهرم تعريف ميکند .

نميدانم چرا خانواده شوهرم نسبت به زندگي من و شوهرم اين گونه رفتار ميکردند ان از رفتار قبل و بعد از بارداري ، اينم از رفتار قبل و بعد از زمين دادن پدرم براي ساختن خانه .خودشان که ندادن حالا که پدرم نزديک زمين داده بود و نزديک پدرم خانه ميساختيم ناراحت بودند .

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 آبان1385ساعت 8:8  توسط مامان خونه   | 

به نام خدا سلام

روز 15 اسفند جمعه بود حالم زياد خوب نبود خيلي زود ضعف ميکردم  هر چيزي ميخوردم بازم بس نبود و احتياج مبرم به خوردن داشتم شب روبروي تلوزيون نشسته بوديم  حالم خيلي بد بود به شوهرم گفتم ضعفم زده گفت خوب ميشي عيب نداره اگه ميخواي مامان بشي اين سختيهارو هم داره شب شام خوردم و صبح ناشتا رفتيم دکتر به حدي گرسنه ام بود که از گرسنگي بي حال ميشدم وقتي رفتم پيش دکتر ( از بس پيش اين خانم دکتر رفتم که آشنام شده و راحت هر موضوعي رو با هاش در ميان ميذارم ) بعد از سلام بدون اينکه اجازه کاري بهش بدم ( مثل فشارم را بگيرد )  گفتم تورو خدا فقط برام آزمايش بنويسد که حالم داره بهم ميخوره گفت : چرا عجله داري گفتم نمي دونم چرا اينقدر زود ضعفم ميزنه و دوما صبحانه نخوردم به خاطر آزمايش گفت ا ميخوردي اشکالي نداشت گفتم ميدونم اينجوري مطمئن ترم خنديد و برايم آزمايش نوشت .

باز من و شوهرم رفتيم آزمايشگاه بعد از انجام آژمايش گفتم مي تونم جوابشو تلفني بگيرم گفتند : نه منم هيچي نگفتم و آمديم بيرون شوهرم گفت من کمي کار دارم ميري خونه يا با من مياي منم گفتم باهم باشيم بهتره شوهرم مسيري داشت ميرفت تفريحانه پياده رفتيم و برگشتيم هرچي منتظر شدم شوهرم  چيزي بگيرد تا من بخورم نگرفت وقتي هم بهش گفتم گفت خودت بايد به فکر خودت باشي من کار دارم منم حرصم گرفت و گفتم يعني از من مهمتره گفت نه ولي بايد خودت بگي منم گفتم من دوست ندارم هميشه بهت بگم اينو ميخوام ويا اونو بگير دوست دارم تو به فکرم باشي ازم ناراحت شد و گفت حالا چي ميخوري تا بگيرم منم گفتم هيچي نمي خورم قرار بود براي عيد لباس بگيرم منم به خاطر همين رفتارش گفتم لباس نمي خوام و برگشتيم خانه ناهار هم نداشتيم و بدون خوردن ناهار خوابيدم خيلي حالم بد بود اما به روي خودم نياوردم اونم نگفت حالت خوبه يا نه بعد از ظهر رفت سر کار من يک سر رفتم خانه مادرم و برگشتم خانه شام لوبيا پلو درست کردم وقتي شب شد تلفن زدم آزمايشگاه و گفتم جواب آزمايشم را ميخواهم گفت تلفني نميشه منم دروغ گفتم و گفتم آخه ميخوام برم مسافرت و نيستم ميخوام جوابشو بدونم گفت صبر کن بعد از چند دقيقه گفت مثبته خوشحال شدم اما به روي خودم نياوردم  شوهرم سر نماز بود بهش گفتم ميدوني جواب چي بود گفت نه منم گفتم مثبته اما به روي خودش نياورد شام خورديم ساعت 10 به بعد قرار بود شوهرم به  مسافرت  يک روزه برود شوهرم رفت منم رفتم خانه مادرم  صبح به مادرم گفتم جواب مثبته خوشحال شد برادرم ميخواست برود بيرون بهش گفتم مسيرت کجاست ديدم نزديک آزمايشگاه بود گفتم پس برو و جواب آزمايش منم بگير وقتي برگشت گفتم جواب آزمايشم را گرفتي گفت آره وقتي بهم داد مامانم بهش گفت ميخواي دايي بشي گفت ا اين جواب اينه گفتيم آره گفت وقتي برگه رو گرفتم نگاه کردم اما سر در نياوردم منم بهش توضيح دادم چه جوري بايد اين آزمايشات را بخواند .

بالاخره مادر شده بودم اما اولين بار کجا و اين دفعه کجا مهر و محبت شوهرم دفعه اول کجا و اين دفعه کجا باهم قهر بوديم و با حالت قهر هم رفته بود مسافرت و تا شب هم نمي آمد .

خيلي زود ضعفم ميزد اصلا نمي توانستم گرسنگي را تحمل کنم از صبح که بيدار شده بودم هر حرکت کوچکي که ميکردم گرسنم ميشدم و مجبور به خوردن بودم  و يکي ديگر از سختي هايم سرفه هاي ممتد بود البته هميشه نبود اما هر موقع که شروع ميشد تا چند دقيقه ادامه داشت و با هيچ چيز هم خوب نمي شد و آرام آرام رفع ميشد .

 غروب رفتم خانه تا برقها را روشن کنم بين راه خاله ام را ديدم و گفت نمياي خانه مامانت گفتم چرا شما بريد منم ميام وقتي رسيدم مامانم گفتم دخترم ميخواد مامان بشه خاله ام جواب داد بيرون که ديدمش متوجه شدم واقعا اون روز حالتم معلوم بود هم کمي زرد شده بودم و هم چشمانم نشان دار شده بود تا شوهرم از سفر برگردد همه اهل خانه پدرم متوجه شده بودند وبراي خودشان شادي ميکردند اما هنوز خجالت ميکشيدم و کسي هم به رويم نمي آورد .روز جمعه 22 اسفند يکي از دوستانم تماس گرفت و گفت ميخواهيم ناهار بيايم خانه شما منم وسائل را حاضر کردم بعد از ناهار رفتيم به يکي از مناطق تفريحي و زود برگشتيم  .

شنبه وقت دکتر گرفته بودم متخصصي که چند بار پيشش رفته بودم اول از اينکه ديگه نرفته بودم پيشش و دکتر ديگري برايم آزمايش نوشته بود ناراحت شد ولي بعد گفت عيب ندارد برايم چند نوع قرص نوشت و گفت 1 ماه ديگه بيا درمورد سرفه هم گفت عيب ندارد و... و چون يکبار سابقه سقط داشتم و اينبار هم سابقه نيمچه مريضي به من استراحت مطاق داد و گفت حتي الامکان هم زياد از پله بالا و پايين نکن منم گفتم چشم . بعد از اينکه از مطب آمديم بيرون با شوهرم  رفتيم خريد لباس يک دست مانتو وشلوار دوتا شلوار جدا يک پيراهن و يک بلوز ديگه حسابي شوهرم ولخرجي کرده بود .

از فرداي ان روز شروع به خانه تکاني کردم ( عجب استراحت مطلقي ) و براي عيد خانه را تميز کردم .

به خانواده شوهرم هم خودم خواستم بگم اما نتوانستم براي همين اول به خواهر شوهرم گفتم وبعد به مادرشوهرم گفت اول قبول نکرد بعد با اصرار من قبول کرد اما خوشحالي خاصي نشان نداد.

 پ.ن. بعلت اینکه برای خواندن فونت قبلی بعضی دوستان مشکل داشتند فونت را عوض کردم .

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 آبان1385ساعت 10:14  توسط مامان خونه   | 

به نام خداوند بخشنده مهربان

سلام صبحتون بخير

 يکماه بعد که رفتم پيش متخصص بازم قرصهای قبل را تجويز کرد و گفت يکماه بعد بيا . چون رابطه ام مادرم خوب شده بود ( خدا را شکر ) يک روز که مادر و خاله ام نشسته بودند بهم گفتن اگه فکر میکنی مشکلی داری برو دکتر چرا به فکر نيستی ممکنه دير بشه منم گفتم رفتم و بهم قرص داده و مشکلم هم ضعيف بودن تخمدانهايم است . مادرم گفت خوب ميشه با چند تا کار مشکلت رو حل کرد برای همين بهم چند تا سفارش کرد و خودش دنبال سفارشاتش را گرفت تا زودتر نتيجه بگيريم .

از طرف ديگر چون سن پدر شوهر و مادرشوهرم بالاتر بود دلشون زودتر نوه ميخواست و مادر شوهرم لطفش را در حق من به انجام رساند و هرکسی را میديد و آشنا بود میگفت تا به من  برساند که ما پير شديم و دلمون نوه میخواهد اما هيچوقت خودش با من راحت حرف نزد تا منم مشکلم را بگويم و خودش هم مثل مادرم به فکر بيفتد مثلا  يکبار يکی از همسايه هاشان خانه شان بود  منم رفت آنجا ديدم همسايه مادر شوهرم ميگويد چرا به فکر مادر شوهرو پدر شوهرت نيستی و به فکر نوه دار کردنشان نمی افتی منم مجبور بودم دروغ بگويم و حرف توی دهنشان نگذارم و يکبار مهمان داشتند ماهم بوديم مهمان مادرشوهرم به من گفت خوب هنوز دونفرين و سه نفر نشدين گفتم هنوز نه مادر شوهرم گفت والا ما که دلمان میخواهد اما خودشان به فکر نيستن من هرکسی را ديدم گفتم که ما دلمون نوه ميخواهد و تا به عروسم بگن ( واقعا از لطفش ممنونم ) .

بالاخره کار من شده بود دکتر رفتن و قرص خوردن و نتيجه نديدن مادرم هم به فکر بود و هرچيزی را که مقوی بود برايم تهيه میکرد خاله ام به من سفارش خوردن چند نوع ميوه را داد اما چون دوست نداشتم نخوردم . بهمن ماه موقع رفتن پيش متخصص بود اما نرفتم وقتی مادرم پرسيد چرا نمی ری گفتم وقتی هردفعه يک نوع قرص را تجويز میکند و نتيجه هم نگرفتم مجبور نيستم برم خدا خودش می دونه  اگه قسمت باشه مادر ميشم .

بهمن ماه عروسی پسر خاله ام بود و دعوت داشتيم شوهرم گفت من نميام اگه شما ميری با پدر مادرت برو منم گفتم اگه شما ميای منم ميرم گفت من کار دارم و نيتونم بيام و وقتی برادرهايم می خواستند بروند گفت برو دوروزه  گفتم لباس ندارم گفت اااا مگه به خاطر لباس بايد بری من گفتم خوب بايد لباسم مرتب باشه يا نه گفت مگه لباست چه ايرادی داره گفتم هيچی فقط مونده چند بار ديگه بپوشم که همه اهل ايران لباسم را ببينن . شوهرم گفت الان پولی برای خريد لباس ندارم منم گفتم پس نمی روم و نرفتم

 ماه محرم رسيد خيلی دلم میسوخت که چرا هنوز مادر نشدم ( از روز اول محرم معمولا کسی در خانه اش غذا نمی پزد و همه از  نذری امام حسين میخورند ) يک روز مادرم برای نذری ای که داشتند برنج پاک می کرد چند تا از همسايه ها هم آمدند کمک  يک لحظه مجبور شدم کيسه برنج را بکشم تا پاک کنيم مادرم دعوايم کرد که چرا چيز سنگين بلند میکنی مواظب باش شايد خدا بخواهد و مادر بشی ترسيدم و هيچی نگفتم . روز 6 محرم بعد از اينکه از ناهار برگشتيم خانه ديدم وضعيتم ناجور شده البته مادرم میگفت چشمات به خانمهای ... ميخوره اما وقتی موضوع را فهميد گفت شايد من اشتباه کردم خدا هرچی بخواد همون میشه .

تا شب عاشورا وضعيتم خيلی عجيب بود نه می توانستم مسجد بروم و نه ميتوانستم نروم حالتی بين مريضی و خوب بودن با يکی از دخترهای فاميل وقتی گفتم گفت تا موعد مقرر را بعنوان مريضی بدان و بعد می توانی  مسجد بيای مادرم وقتی وضعيت من را ديد گفت صد درصد می خوای مادر بشی .

شب شام غريبان خانه مانديم .  سرما خورده بودم و زمانی که آ ب دهانم را قورت میدادم سوزش بدی در گلويم احساس میکردم وقتی مادرم ديد نرفتيم مسجد آمد و به من سر زد و زود رفت .

روز 11 محرم  دايی شوهرم با خانواده و مادر شوهرم با خانواده ناهار خانه ما دعوت بودند از صبح شروع کردم به پاک کردن مرغ غذا پختن ساعت 11 مهمانها آمدند و خواهر شوهرم هم تشريف آورد و گفت داشتم با دختر همسايه صحبت میکردم دير شد و نتونستم بيام کمک  منم گفتم عيب نداره و ناهارمان ساعت 1 حاضر شد .

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 آبان1385ساعت 8:22  توسط مامان خونه   | 

سلام عید فطر بر همه مبارک

برای خرید عقد مادر شوهرم تماس گرفت که حاضر باش تا برویم خرید ( از طرف شوهر خواهر شوهرم مادرشوهرش و خواهر شوهرش ) و از طرف خواهر شوهرم مادرشوهرم بوده اما چون یک نفر کم داشتند من را برای سیاهی لشکر بردند و بخدا بیشتر سیاهی لشکر بودم تا نظر دهنده نزدیک ظهر برای انتخاب لباس رفتند و در حدود 1:30 من ، مادر شوهرم و مادر شوهر خواهر شوهرم منتظر عروس و داماد و خواهر داماد بودیم .

روز 4 شنبه من و شوهرم رفتیم خانه مادر شوهرم برای کمک تا روز 5 شنبه غروب من رفتم خانه و زود برگشتم روز جمعه صبح خانواده داماد آمدند برای تزیین خانه  من هم به کارهای دیگر میرسیدم و ساعت 2 قرار عقد گذاشته بودند منم حاضر شدم بعد از عقد چون خودمان عکس از مراسمهایمان نداریم شروع به عکس گرفتن کردم و تمام عکسهای عروس داماد را من گرفتم و خیلی هم خوب شد .کادو به خواهر شوهرم یک پلاک و زنجیر دادیم .

تا آخر روز وقتی مهمانها رفتند کنار سفره عقد من و شوهرم عکس گرفتیم همان شب مصادف با عروسی دوستم بود اما من نرفتم . بعد از مراسم مادر شوهرم از لباسم ایراد گرفت که چرا اینو تنت کردی لباس دیروزت بهتر بود در حالی که همین لباس را من در روز عروسی برادرم پوشیده بودم اما مادر شوهرم به روی مبارک خود هم نیاورده بود  روز شنبه 15 شهریور قرار شد کادوهایی که برای داماد گرفته بودند را ببریم اما من خبر نداشتم تا صبح ساعت 8 که میخواستم حاضر شوم و به خانه بیایم که مادر شوهرم گفت امشب میخواهیم برویم خانه داماد منم با همان لباس قبلی رفتم مراسم . ( البته لباس دیگری هم مدنظرم نبود اما برای اینکه بداند باید زودتر میگفت تا به فکر بودم .) روز یکشنبه امدیم خانه .چند روز بعد بعلت عقب افتادن قسط بانکی مان مجبور به فروش سرویس طلا شدیم و وقتی مادر شوهرم فهمیده بود فقط گفته بود نباید اینکار را میکردید آن هم به خواهر شوهرم .

در حدود 2 ماه بعد از عقد خواهر شوهرم و شوهرش با دعوت ما به خانه ما آمدند اینم از لطف خواهر شوهرم بجای سر زدن به خانه برادر بزرگتر .

یک روز قبل از نیمه شعبان رفته بودیم بیرون نمی دانم برای چی اعصاب خرد خاکشیر بود بین راه با مادر بزرگم برخوردم که داشتند از خانه مادرم می آمدند به من گفت : به مامان گفتم حتما بچه ها هر روز بهت سر  میزنن مامان هم گفته نه من خیلی ناراحت شدم رفتم خانه و تلفن کردم پیش مامانم و گفتم خوب مگه من باید هر روز بهت سر بزنم که اینطوری گفتید مادرم هم تلفن را قطع کرد دوباره که تماس گرفتم پدرم گوشی را برداشت و گفت مادرت دارد نماز میخواند و جوابم را نداد . فردای آن روز رفتم اما مادرم با من سر سنگین بود و شروع کرد به داد زدن منم کمی از خودم دفاع کردم و بعد متوجه شدم مادر بزرگم با کم و زیاد کردن کلمات آتش من را زیاد کرد ( ناخواسته ) . بالاخره بعد از گذشت چند روز و دیدن خوابهای آشفته صلح برقرار شد و تا هماکنون نمی توانم با از مادر گله کنم میترسم باعث رنجشش شود حتی در مورد خیلی چیزها .

یک روز بعد از عید نیمه شعبان نوبت گرفتم برای دکتر متخصص تا بدانم علت مادر نشدنم چیست ؟ اول از همه برایم سونو گرافی نوشت بعد از انجام دادن سونوگرافی و در نوبت بعدی که به دکتر نشان دادم گفت تخمدانهایت ضعیف است و قرص ( الان یادم نیست ) را برای تجویز کرد و برای ادامه درمان گفت یکماه دیگر مراجعه کن .

پ.ن. قالب وبلاگ را بخاطر دوستانی که اینجا سر میزنن و بیشتر هم مثل خودم عینکی هستند عوض کردند . خدا کنه الان برای خواند مشکلی نباشد .

+ نوشته شده در  شنبه 6 آبان1385ساعت 16:11  توسط مامان خونه   |