درد دلها

به نام خدا سلام

تا برسیم خانه یک آبمیوه خوردم که مثل گلوله برایم

 درد آور بود و زمانی که میخوردم و نمیتوانستم درد را

تحمل کنم آن را بیرون میریختم . وقتی رسیدیم خانه

 رفتم توی رختخواب و فقط ناله میکردم مادرم و پسرم

 رسیدند خانه و با رسیدن ما تلفن هم شروع شد و توضیح

 درمورد چگونگی خوب شدنم مادرم با شنیدن اینکه بنده

 باید آبمیوه ترش بخورم شروع کرد آب پرتغال گرفتن و

 بازور به خورد من دادن در بین خوردن  و نصف بیشترش

 را بیرون ریختن یک مرتبه دهانم بد مزه شد و رفتم توی

 حمام حالا از دهانم ... و خون می آمد و آفت دهانیم

 خالی شد و به مرور حالم بهتر شد برای شام توانستم کمی

 غذا بخورم شروع به خوردن کپسولهای آمپی سیلین و...

 کردم روز دوشنبه هم خوابیده بودم و روز سه شنبه یک

 سر تا خانه مادرم رفتم اما خیلی ضعف کرده بودم و نمی

 توانستم زیاد بایستم غروب پدر شوهرم - مادرشوهرم و

 خواهر شوهرم آمدند عیادتم روز چهارشنبه هم رفتم

 سرکار اما خوشحالیم از این مریضی این بود که لاغر

 شدم .

پ.ن.۱. چرا بعضی از متخصصان بجای اینکه بیایند به درد

 مریضها برسند و به  مریضهایی که بهشان محتاجند می

 خواهند از کنار مریض چیزی برای خودشان در بیاورند.

 بخدا حتی چند متخصص زنان و زایمان هم توی شهر ما

 هستند که همین گونه رفتار میکنند . اما متخصصی که من

 پیشش میرفتم با اینکه مرد بودند اما خیلی مراعات

 مریضهایش را میکند واقعا خدا خیرش دهد.

پ.ن.۲. خدا را شکر دیگه برای عمل نرفتم و عمل هم

 نکردم اما هنوز این سنگ دهانی وجود داره.

+ نوشته شده در  شنبه 30 دی1385ساعت 15:1  توسط مامان خونه   | 

به نام خدا سلام

صبح قبل بیدار شدن شوهرم با خودم فکر میکردم که اگه بریم دکتر از این وضع راحت میشوم

صبح با کلی ناله و ایما و اشاره به شوهرم گفتم برویم دکتر ولی صبح و متخصص ، رفتیم بیمارستان که یک دکتر عمومی بود و گفت کار من نیست باید بروید پیش متخصص و گفت زیاد کاری ندارد با یک چاقوی کوچک آفت را باز میکند و آفت باز شده خودش خوب میشود و من باید این درد را تحمل میکردم تا بعد از ظهر تمام گوشم تیر میکشید دلم آب می خواست اما دریغ از خوردن اگر میخوردم هنوز از گلویم پایین نرفته بود شاد میشدم که خوبه زیادم بد نیست اما همان که غضلات دهانم را برای قورت دادن منقبض میکردم فقط ناله نمیکردم ( چون حتی یک کلمه حرف هم نمی توانستم بزنم )آن هم به خاطر بسته بودن دهانم و به بدبختی تا غروب صبر کردم من و شوهرم رفتیم دکتر- دکتر ازم خواست روربرویش بنشینم  تا دهانم را معاینه کند وقتی دهانم را به سختی باز کردم گفت بیشتر دیگر نمی توانستم اما بازم باز کردم بعد از معاینه بنده گفت ایشان را باید هرچه زودتر ببرید بیمارستان و بستری کنید تا فردا صبح عملشان کنیم این یک آفت دهانی است و در کنار غده های بزاقی یک سنگ دهانی هستش که سرماخوردگی باعث تحریک شده . و باید با عمل این سنگ را خارج کرد من خیلی ترسیده بودم یاد پسرم افتادم نمی دانستم چکار کنم از طرفی دکتر عمومی گفته بود مشکلی نیست و دکتر متخصص میگفت باید عمل شود و به شوهرم هم گفت فردا صبح قبل از عمل باید 70 هزار تومان غیر از خرج بیمارستان و ... بیاورید مطب و به منشی من بدهی و بعد من میروم اتاق عمل خیلی تعجب کردم پس سوگندنامه پزشکی اش چه میشد ( حیف که نمی توانستم کلامی بگویم ) و دکتر اصرار داشت که همین امشب خانمت رو بستری کن شوهرم گفت آخه بچه کوچیک داریم نمیشود دکتر هم بجای دلداری دادن میگفت خوب ببرش خونه و شاید تا فردا صبح طرف دیگه دهانش هم یک افت دیگر در بیاورد و خفه شود بالاخره باکلی ناله و نداشتن همراه دکتر از شب خوابیدنم منصرف شد و قرار شد فردا صبح بروم بیمارستان و برایم مقداری قرص نوشت و توصیه اکید داشت که تا آنجایی که میتوانم آبمیوه ترش بخورم تا بزاقهای دهانیم تحریک شود .

 

پ.ن. این قضیه برای یک سال پیش است و الان خوب شدم اما هنوز سنگ دهانی در دهانم هست .

+ نوشته شده در  شنبه 30 دی1385ساعت 14:59  توسط مامان خونه   | 

به نام خدا سلام

بعد از رفتن سر کار به خاطر مراعات نکردن توي هواي سرد سرما خوردم اما زياد به روي خودم نياوردم و کنار لوزه ام يک افت دهاني  زده بود که رفتم و به يک پرستار نشان دادم وگفت به خاطر سرما خوردگيه و حالتيه که با خوردن کپسول چرک خشک کن خوب ميشود .همين  آفت باعث افتادگيم در رختخواب شد .

 يک روز که رفتم سرکار( پنجشنبه بود) ديگه حسابي حالم بد بود از شانسم زهرا هم آمد پيشم و وقتي رنگم را ديد گفت مريضي گفتم آره گفت مشخصه و تا پايان ساعت کاري نتوانستم دوام بياورم و رفتم خانه . شوهرم خانه پدر مادرش ناهار بود ( البته منم دعوت بودم اما به خاطر مريضيم نرفتم ) و رفتم خانه خوابيدم وقتي شوهرم آمد خانه و من را در رختخواب ديد خيلي ترسيد تمام وجودم درد ميکرد مخصوصا گلو و گوشم خواهر بنده خدا همش حوله گرم ميکرد و من روي گوشم ميذاشتم . امير حسن هم هر موقع مي خواست شير بخورد ميگفت مامان داغه و وقتي حالم را ميديد با همان کوچکيش من رو مي بوسيد و دلش برايم ميسوخت غروب يکي از آشناهايمان آمد و به من يک آرامشبخش و پلي سيلين زد منم از آمپول مي ترسم موقع تزريق داد و هورا ميکردم . بعد از تزريق آرامشبخش کمي تبم کمتر شد مادرم برايم سوپ پخت روز جمعه باز بعد از ظهر حالم بد شد و مني که از آمپول فراري بودم دوست داشتم زودتر آشنامون بياد و بهم آرامشبخش بزند بازم بعد از آرامشبخش بهتر شدم روز شنبه بهتر بودم و حتي به کارهايم رسيدم و خانه را مرتب کردم ، خاله هايم آمدند عيادتم روز هم خوابيده بودم نصف شب بي خواب شدم و حالم بد شد تمام گلويم ميسوخت و يک آفت دهاني هم که از قبلها در دهانم لانه کرده بود بزرگ شده بود و ديگه نمي توانستم آب دهانم را قورت دهم چه برسد به غذا سرم از ضعف گيج ميرفت و مجبور بودم همش بخوابم حتي براي خوردن قرص هم مجبور شدم قرص را آب کنم که آن هم نتوانستم بخورم . و فقط ناله ميکردم تا اينکه .... .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 دی1385ساعت 9:49  توسط مامان خونه   | 

به نام خدا سلام

خوب هستید من چند روز نتونستم بیام فکر یک هفته ای میشه .

بعد از عروسی و خوب شدنم بهم تلفن کردن که از اول هفته بیا سرکار از یک طرف خوشحال بودم و از طرف دیگه دلهره داشتم نمیدونستم میتونم از پسش بربیام با نه .

بالاخره رفتم و اولین سال تولد پسرم پسرم رو سپردم به مادرم و روزها میرفتم سرکار از طرفی حالم بهتر شده بود و چون سرم شلوغ شد کمتر به زندگیم و شوهرم گیر میدادم و همین سرکار رفتن باعث شد که هفته ای یکبار بیشتر خانه مادرم و مادرشوهرم نروم و کمتر با آنها برخورد داشته باشم .  از طرف دیگه آرام آرام با رفتارهای پسرم کمی کمتر سرش داد میزدم  و ووقتی از کارم برمیگشتم میرفتم دنبال پسرم و برمیگشتیم خانه بعضی مواقع هم اول کارهایم را میکردم و میرفتم دنبالش اما بخاطر شیری که میخورد سعی میکردم زودتر بروم پیشش البته خیلی کم این اتفاق می افتاد .

البته اوئل که میخواستم سرکار بروم همه کارهایم را میکردم و بعد از خانه خارج میشدم به مرور تنبل شدم و بعضی روزها حتی صبحانه نمیخوردم و مجبور بودم با عجله سرکار حاضر شوم .

ماه رمضان اولین سالی بود که من میرفتم سرکار برای همین برنامه ریزی کردم اگر ممکن باشد یک روز جمعه خانواده شوهرم را دعوت کنم و یک روز خانواده خودم را اما زا شانسم هرکاری کردم نتوانستم و مجبور شدم با دوشب فاصله مهمانی را برگزار کنم برای همین چهارشنبه شب خانواده ام را دعوت کردم از صبح مادرم هم کمکم بود و  باهم به کارهایم رسیدم و روز جمعه هم خانواده شوهرم بودند که از ساعت 3 زهرا برای کمک آمد همچنین مادر شوهرم و مادر بزرگ شوهرم ( بیشتر نقش ناظر را داشت تا کمک ) . ولی با این حال نمیدانم چرا توی این دو روز که من کار بشتری داشتم امیرحسین بیشتر اذیت میکرد و حرصم را در می آورد .

پ.ن.1 .ایکاش الان  امیرحسین همونقدری بود تا بیشتر نازش را میکشیدم و بیشتر پیش خودم باشه اما دیگه برنمیگرده مگه به فکر دومی باشم البته بدون سرکاررفتن.

پ.ن.2 . چکارکنم هنوز حس درس خوندن پیدا نکردم و هیچی نخوندم چکار کنم تا بتونم کنکور قبول بشم .

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 دی1385ساعت 11:42  توسط مامان خونه   | 
به نام خدا سلام

عید غدیر ( ولایت )

 

 بر همه دوستان مبارک

می خواستم یک متنی بنویسم اما خیلی کار دارم ووقت ندارم . بعد مینویسم . مواظب خودتو ن باشید و

توی این روز عزیز برای همه دعا کنید .

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 دی1385ساعت 16:3  توسط مامان خونه   | 
به نام خدا سلام عید قربان بر همه مبارک .

نمی دونم از کجا بنویسم اما بازم می نویسم شاید یک کم در هم و برهم بشه .

از همون اول خلقت پدر و مادر بودند و بعد فرزندان فرزندان بزرگ شدند و بازهم ازدواج و همین سلسله که همگی خبر داریم و می دونیم تا امروز که توی تمام زمین چندین میلیارد انسان یا بهتره بگم آدم زندگی میکنند . حالا منم در مورد دوبر خودم میگم . نمی دونم تا حالا شده که از بین کسانی که می شناختین کسی فوت کرده باشه نمی دونم ولی دلم من خیلی برای اطرافیان این افراد می سوزه اگه متاهل باشه دلم برای زن یا شوهر و بچه های می سوزه و اگر مجرد باشه دلم برای مادر پدر می سوزه بیشتر مواقع که می فهمم کسی فوت کرده اولین سوالم اینه که مجرد بوده یا متاهل وقتی می فهمم مجرد میگم بازم خوبه لااقل زندگی و بچه نداشته تا اینکه دیروز یک فیلم داستانی دیدم که مادری بچه اش را ازدست داده بود و تازه متوجه شدم که چه از دست دادن شریک زندگی و چه از دست دادن فرزند دردناکه و باز هم متوجه شدم  که اگر کسی فوت کرده باشه اطرافیان مثل پدر و مادر و یا شریک زندگی برای ابراز محبت خود  سعی در نگهداری از یادگاریهایش و برای اینکه نشان دهد دوستش دارد بوسیدن عکسش . البته داریم مادری و پدری را که دوسال پیش پسرشان بر اثر تصادف از دست دادند و هر وقت من این مادر را می بینم غمی به اندازه تمام وجودش او را در برگرفته خدا خودش به ما کمک کند تا غم کسی را نگریم به دل .

پ. ن. یه بنده خدا شاید حرفتان درست باشد و درمواقعی که فرزندی به سنی رسیده باشد که از خودش اختیاری داشته باشد راحتتر بتوان داغ پدر و مادر را تحمل کرد اما در مورد بچه هایی که در سن کودکی والدین خود را از دست می دهند این چنین نیست چون در مراحل مختلف نیاز به پشتیبان دارند و آن پشتیبان نیست هر موقع فکر میکنم که اگر بخواهم زمانی بمیرم که فرندم کوچک باشد دلم نمی خواهد دوست دارم اگر تا وقتی که فرزندم بزرگ نشده بخواهم بمیرم همان بهتر که فرزندم هم با من باشد . چون در آن صورت بیشتر سختی را فرزند میکشد و همسر . تا خدا چه بخواهد .

و در یک ضرب المثل است که می گویند فرزندان از پشت پدران هستند برای همین فرزندان  بیشتر مورد توجه قرار میگیرند  تا پدران .

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 دی1385ساعت 9:41  توسط مامان خونه   | 

به نام خدا سلام به همه دوستان مخصوصا ملودی عزيز و دوست داشتني

ملودي جان خواستم براي پستت کامنت بزارم نتونستم مجبور شدم همينجا بنويسم مثل قديمها که نامه مينوشتيم و بعد پستچي به دستمون مي رسوند ايميلتم نداشتم متأسفانه حالا هرکسي که اين نامه رو ميخونه به ملودي هم خبر بده تا بياد بخونه و اگر کسي ايميل ملودي رو داره بهم برسونه تا براش ايميل بزنم .

ملودي جان هرچي قسمت باشه  همون ميشه هرچي خدا بخواد زياد ناراحت نباش و سعي کن روحيه سابقت رو بدست بياري عزيزم منم مثل شما اين دوران رو گذروندم و خيلي هم از لحاظ روحي بهم ريختم اما کاري جز افسوس خوردن نبود . معمولا اينجا ميگن بچه اي که مشکل داره نمي مونه و ميره نمي دونم شايد يکي از مشکلاتي که نقطه شما داشت همون که ويار نداشتي چون هرکسي يک کم ويار داره کم و زياد حالا چه خوبش و چه بدش اما شما نوشته بودي هيچ وياري نداري دلت رو غمگين نکن و بيشتر خوشحال باش که هنوز هيچ حرکتي نکرده بودي ( حرکت داره اما متوجه نشدي ) تا بخواي بيشتر اذيت بشي و يا خدايي نکرده نيومده بود و بعد از پيشت بره نمي دونم شايد اصلا نيازي به نوشتن نبود اما دلم ميخواد  توي اين زمان بيشتر به خودت فکر کن تا چيزي که ديگه وجود نداره الان موقعيتت خيلي حساسه و بگفت قديميها که چند بار بچه دار شو اما يکبار سقط نکن خيلي بايد مواظب خودت و از سرماي شديد خودت رو حفظ کني که اگر سرما بخوري براي هميشه توي تنت موندگار ميشه البته آقاي اميرعلي پزشک هستن و احتياجي به اين حرفها نبود اما دلم ميخواست منم بعنوان يک دوست چيزي گفته باشم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 دی1385ساعت 8:15  توسط مامان خونه   | 

 به نام خدا سلام وقتتون بخير

شب بعد از حنا بندان چند نفر از مهمانها آمدند خانه ما صبح بعد از خوردن صبحانه رفتيم خانه مادر شوهرم نيمه شعبان بود براي ناهارمادرم و بچه ها آمده بودند بعد از ناهار مادرم خواست برود که امير حسين را شير دادم و مادرم با خودش برد تا اذيت نکند و منم اذيت نشود برادر شوهرم ( داماد ) مي خواست حمام برود موقعي که ميخواست برود پيراهن داماديش کمي چروک بود من گفتم اتو ميزنم موقع اتو زدن ديدم اتوي خواهر شوهرم هست و دم دست است با همان شروع کردم به اتو زدن از شانس داماد بود يا من که پيراهن داماد سوخت درحالي که داماد رفته حمام و موقع لباس پوشيدن پيراهنش را ميخواهد و مستأصل مانده ام که چه کنم خواهر شوهرم را صدا زدم ( شوهرم رفته بود بيرون ) و بعد شوهر خواهر شوهرم آمد وقتي قضيه مشخص شد سيد رفت تا يک پيراهن بخرد تا پيراهن را بياورد و اتو بزنيم کمي طول کشيد اما بخير گذشت . و کسي متوجه تغيير رنگ پيراهن نشده بود الا عروس ولي بعدها که تعريف کرد نتوانسته بود پيراهن را پيدا کند و شکش  را اشتباه دانسته بود ، ( پيراهن رو توي ساکم گذاشته بودم ) تا چند ماه بعد به زهرا اعتراف کردم البته خيلي خجالت کشيدم خيليييي

روز بعد از عروسی من وشوهرم صبحانه نخورده رفتيم خانه مادر شوهرم و همانجا صبحانه خورديم بعد از صبحانه من شروع به جارو کردن اتاقها کردم خواهر شوهرم هم آشپزخانه را مرتب کرد تا ظهر شوهرم و پدرشوهرم هم رفتند ماشين را برگردانند . شام کباب بود و منم زياده روی کردم و فردای آن روز فقط توی رختخواب بودم تا شب کمی بهتر شدم .

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 دی1385ساعت 12:23  توسط مامان خونه   | 

به نام خدا سلام

امروز سه شنبه و منم از چند روز پيش جزو داوطلبان کنکور شدم ولي نمي دونم چرا نمي تونم درس بخونم از وقتي دقيقا مشخص شد و من ثبت نام کردم به سريالهاي تلوزيون علاقه مند شدم و شبها بجاي درس خواندن فيلم و سريال نگاه ميکنم حالا فکر کنيد بعد از شش سال بخواهم دوباره شروع کنم آنهم چيزيهايي که در کل يادم رفته مثل زبان رياضي و... به نظر شما من بايد چکار کنم تا بتونم همه درسهامو بخونم و يادم بمونه و مدت زماني هم که دارم 6 ماه است و فقط از اين شش ماه يکماه آن را حساب نکردم به خاطر عيد و کارهاي متفرقه .

در هر حال موقعي که داريد براي کنکوريها دعا ميکنيد من هم دعا کنيد

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 دی1385ساعت 8:15  توسط مامان خونه   |